تبليغاتX
یادداشت های لیلی

سالوادور دالی

امروز یک مقاله در مورد زندگی سالوادور دالی خوندم...  اینکه زمان ثابت کرده که اون واقعا يک نابغه بوده هر چند خيلی ها در زمان خودش اونو ديوانه ميدانستند....در یک جا از مقاله نوشته بود :"دالي اين توانايي را دارد كه به اعماقي از ذهن برود كه ما قادر نيستيم آن را دريابيم و از آن چيزي كسب مي‌كند كه به‌تنهايي يك سوم ابعاد حقيقي را مي‌پوشاند."

مقاله که تمام شد با خودم فکر میکردم  واقعا در دنيای غريبی زندگی ميکنيم... اگر در زندگي آدم بزرگی بشی تا وقتی که زنده ای و نفس ميکشی اکثرآدم ها کارتو (حرفتو) نمی فهمند (مثل داستان گاليله )... اونايی هم که ميفهمند (چون احتمالا يک جورايی رقيبتند!!!) برات کارشکنی ميکنند و به اصطلاح سنگ جلوی پات ميندازند... در نتيجه زندگيت در يک جدال هميشگی برای اثبات کارهات تموم ميشه... خوب که چی بشه ؟ این همه سختی و این همه زحمت برای اینکه 200 سال دیگه آدمها برات بزرگداشت بگیرند ... یا کارهاتو احتمالا تفسیر کنند ، برای تویی که مردی چه فرقی میکنه ؟  ولی در عوض  تو ، تمام زندگیتو در یک مبارزه برای اثبات خودت از دست دادی ... برای اثبات چیزی به دیگران که برای خودت ثابت شده و بدیهی بود!

آخر مقاله با یک جمله از دالی تمام شد که با وجود تمام سادگيش تاثير مثبتی در روح من به جا گذاشت و کلی ازش انرژی گرفتم اون جمله این بود :

"هر صبح كه از خواب بيدار مي‌شوم، شادي دلپسندي را تجربه مي‌كنم. شادي ناشي از سالوادوردالي بودن – و با شعف از خودم مي‌پرسم، امروز سالوادوردالي قصد انجام چه كارهاي فوق‌العاده‌اي را دارد؟"

 

  • هر چند که در این جمله رگه هایی از خودشیفتگی دیده میشه ... ولی خوب ، حداقل این آدم حق داره که کمی بیشتر از بقیه خودشو دوست داشته باشه. وقتی کسی اسم زندگی نامه اش را  بذاره "خاطرات یک نابغه"  ، خوب خودشیفته است دیگه!!!

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت 22:11 توسط لیلی |

تا حالا شده که له له بزنی برای دو خط نوشتن که از تختخوابت سراسیمه بیای بیرون دنبال یه تیکه کاغذ و قلم . بعد بنویسی و بنویسی و بنویسی وقتی که تمام شد بی حس خودتو ول کنی تو تختت. بعد از چند دقیقه بدون اینکه حتی یک خط از نوشته هاتو بخونی همه رو پاره کنی ... یا شایدم وسط نوشتن چشمهات سنگین بشن و همونجا بخوابی. صبح که بیدار میشی کاغذ و قلمت لای رختخوابت باشن .. برای یه لحظه دیشبت بیاد جلوی چشمت . بعد سرسری کاغذهایی که سیاه کردی و بخونی و وسطش همه رو پاره کنی ...

برای من خیلی پیش اومده ... خیلی زیاد. میدونی حس اون وقتم چی بود ؟ ... اگه فکر میکنی که از نوشته هام بدم میومد یا اعتماد به نفس ندارم یا از این جور چیزها باید بگم سخت در اشتباهی ...

اون روزها من جایی برای "آرزو داشتن" نداشتم.

یه آدمی اومده بود تو زندگیم نشسته بود که حس شعرهامو ازم گرفته بود. نه میتونستم مخاطب شعرهام بکنمش نه می تونستم بگم مخاطب شعر هام کس دیگه ایه ...اون وقت یعنی اقرار به اینکه این آدم آدم من نیست ... و بعدش این سوال پیش می اومد: پس چرا تو زندگیت راهش دادی ؟ ... و این سوالی بود که همیشه ازش فرار میکردم... اگه می گفتم که همیشه ی خدا شرمنده ی محبتش بودم قانع میشدی ؟ اگه میگفتم عاشق عشقش به خودم بودم ولی جای معشوق حسی بهم نمی داد چطور ؟

اون روزها آرزوهامو بر باد رفته میدیدم ... اون شعر ها و متنهای عاشقانه هم یک جور اعتراض بود ... اعتراض روحم به من ... که هی با توام ... من این آدمو نمی خوام ... این آدم آدم من نیست ... گوش کن ببین من چی میخوام...

خوب الان که اون خیلی وقته که نیست .. حالا چی شد ؟ نمیدونم شاید تمام این چند سال تمرین ننوشتن و پاره کردن شعرهام و حذف این قسمت از روحم این شد که امروز ه روز بجز گاه به گاهی دیگه حسی برای شعر گفتن ندارم ... دیگه حرفی ندارم که بخوام قشنگ و وزین بگمش ... بعد از دیدن این همه چیز تو زندگی که آدما بهش میگن حقیقت زندگی از چی شعر بگم ؟ ... خارج شدن از رویاهام و قدم گذاشتن در حقیقت هم تلخ بود هم سخت ولی زندگی واقعی اینجاست...

الان یاد این شعر فروغ افتادم ... "و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد!"

تا به امروز شعری نگفتم که تلخ باشه ... حتی اگر هم تلخی در اون دیده میشد با یه امید گنده تموم میشد ... سرزمین رویاهای من مدینه فاضله است... تلخی شعرها مال همین زمین خاکی خودمونه و بدبختی آدمهاش!

+ نوشته شده در جمعه 27 مهر1386ساعت 20:12 توسط لیلی |

دلم میخواد پوست بندازم ... بشم یه آدم دیگه ...دوست داشتم چشمهامو میبستم و وقتی باز میکردم می دیدم تازه 17 سالمه... عین فیلمها که قهرمان فیلم صحنه اول ظاهر میشه و بقیه فیلم تو آینده ی اونه ..آخر فیلم هم دوباره برمیگرده تو زمان حال و اون وقت چون عواقب کارهاشو دیده خیلی از اشتباه ها رو دیگه نمیکنه... شاید اون وقت  منم به خیلی از سلام ها جواب نمیدادم خیلی جاها نمی رفتم ... خیلی از آدمهای الان تو زندگیم نبودن و به جاش یه آدمهای دیگه ای بودن که الان جاشون خیلی خالیه ...

یه حسی به شدت درونم می جوشه ... یه جور تمایلات معنوی ... آره معنوی ... شدم عین کسی که داره سقوط میکنه و میخواد به یه ریسمانی چیزی چنگ بزنه .. اون معنویته الان برای من  در حکم همان ریسمانه ... ولی من حیرانم. یه مه غلیظ جلوی چشمهامو گرفته و ریسمانی اگر هم باشه نمیتونم ببینم.

 یه وقتهایی حسم حس همون دختر روسپی  تو کتاب 11 دقیقه پایلو است. یه وقتهایی هم مثل الان حس گناه دارم ... از خودم بدم میاد . احساس  میکنم خیلی تو زندگیم به بیراهه زدم. باید از این جاده خاکی خودمو بکشم بیرون و سعی کنم راه اصلی رو پیدا کنم....

 نه معنویت مال من نیست ... حداقل الان نیست ... شاید اگه یه روزی آدم بهتری بشم اون وقت بشه بهش فکر کرد.

یک چیز رو در مورد خودم خوب میدونم ... این آدمی که الان هست باید باز هم عوض بشه . باید قوی تر بشه ... باید جراحتهای روحش ترمیم بشن .. باید کمکش کرد تا خوب بشه . زخم هاش هم مال امروز و دیروز نیست .. مال یک سیر 7 ساله در زندگیشه ... آره این آدم به شدت کمک میخواد.

تقصیر خودم بود .. که رهاش کردم .. که بهش توجه نکردم .. که همه نیاز های روحشو ندید گرفتم. ولی الان باید دستشو بگیرم و کمکش کنم تا بلند بشه .. اینبار قوی تر. آره خیلی هم قوی تر ... باید بهش میدون بدم تا دوباره حرکت کنه و حمایتش کنم. باید فکرهای مزاحمو ازش دور کنم و آدمهای مزاحمو ... حتی اجسام مزاحم رو که دیدنشون فقط یه مشت خاطره ی چرت رو یاد آوری میکنند...

الان به این مسله ایمان دارم که توی تمام این دنیا فقط یک نفر میتونه بهم کمک کنه و اون یک نفر منم !  ... نه هیچ مشاوری نه هیچ دوستی و نه حتی عزیزترین کسانم ... فقط خودم !

با کمال میل این کمک رو قبول میکنم ... دست یاری رو میفشارم ... آینده مال منه ... پس به پیش !

 

 

  • سالها دل طلب جام جم از ما میکرد  ..................   وآنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد   گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است ..............    طلب از گمشدگان لب دریا میکرد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 19:15 توسط لیلی |

امروز به طور تصادفی به این جمله برخوردم ... نمیدونم مال کیه ولی خوندنش برای من بسیار تفکر برانگیز بود ... یه جورایی  حال و هوای این روزهای منو داشت ... اون عبارت این بود :

"خدا علامت تعجبي است كه با آن تمام گسيختگيها را به هم مي چسبانند. وقتي كسي به خدا اعتقاد دارد معنايش اينست كه خسته است، كه ديگر نمي تواند به تنهايي پيش برود."

 

+ نوشته شده در دوشنبه 23 مهر1386ساعت 22:14 توسط لیلی |

امروز مریضم. گلو درد گرفتم در حد مرگ ... صدام هم در نمیاد تا یکی دو جمله حرف میزنم گلوم اینقدر خشک میشه که ترجیح میدم ساکت باشم . از اونجایی که امروز نتونستم با کسی به اون صورت حرف بزنم اومدم اینجا تا یکم خودمو خالی کنم

وسط این حال و روز من امروز قرار شد برای آموزش یک سیستم به 4 تا از شعبه هامون زنگ بزنم و یک سیستمی رو تلفنی آموزش بدم !!!! ... البته معلومه که قضیه رو پیچوندم . حالا تا فردا چه پیش آید...

چند روزی میشه که یه ایرانسل خریدم و خط خودمو برای چند ماه خاموش خواهم کرد...این کار یه جورایی برام بسیار سخت بود چون 6سال میشه که این خط رو دارم . ولی خب چه میشود کرد یه وقتهایی آدم مجبور میشه یه کارهایی رو که شاید خلاف میلش هم باشه انجام بده . البته من یه جورایی به خاطر کمک به خودم این کار رو کردم (به خدا نه فراریم نه بدهی بالا آوردم!) ... یکی از دوستام وقتی دید که چقدر از این قضیه ناراحتم پیشنهاد کرد که برو و ایرانسل بخر که بتونی به اینترنت وصل بشی حداقل یکم ذوق میکنی و کمتر غصه میخوری. پیشنهاد بسیار عاقلانه ای بود. امروز GPRS موبایلم وصل شد وقتی رفتم تو گوگل و یکم سرچ کردم و یکم تو نت چرخیدم خداییش کلی ذوق کردم

شماره این خطم رو فقط چند نفر از دوستای نزدیکم دارند ... یه جورایی سکوت این خط رو دوست دارم . هر شب یه بار خط قبلیمو روشن میکنم تا اگه sms ی چیزی باشه پشت خط نمونه...

امشب بعد از سریال مزخرف اغما بی حال رو تخت افتاده بودم. از شدت سستی و مریضی حال نداشتم بلند بشم و کاری بکنم... موبایلم رو روشن کردم دیدم بعله چند تا sms دارم. متن یکیش این بود :آیا میشه فرشته خانم مهربون رو به یک فنجان قهوه دعوت کرد؟ ... حدود ساعت 6 فرستاده شده بود ... نیم ساعت بعد هم یه sms دیگه با این مضمون که : بابا همه ی فرشته های مهربون اینقدر بی معرفتن و از این حرفها ... حالا بگذریم از اینکه چرا این آدم به من میگه فرشته مهربون (همون که تو کارتون پینکو هست) و منم بهش میگم اسپایدر من چلاق!... یه لحظه رگ شیطونیم گرفت و گفتم این آدم که شماره جدید منو نداره بد نیست یکم سر کار بذارمش

خلاصه یه جمله از شکسپیر براش فرستادم تا ببینم چی میشه . یه ربع جواب نداد داشتم بی خیال قضیه میشدم که جوابش اومد. گفته بود شما نمی خوای اول خودتو معرفی کنی بعد پند و اندرز کنی... با خودم گفتم واقعا که همتون سرو ته یه کرباسین ... من عمرا به شماره ناشناس زنگ بزنم یا اصلا پیغامشو جواب بدم...به من چه که مردم حواسشون نیست پیام اشتباه میفرستن... کلی به مغزم فشار آوردم تا اسم یکی از دوست دخترهای قبلیش یادم بیاد که نیومد ... خلاصه منم الکی گفتم لادن هستم ! .. تا چند دقیقه ای جواب نداد .. کلی به خودم بد وبیراه گفتم که این همه اسم تو دنیا حالا چرا یکهو ورداشتم یه اسمی رو گفتم که خیلی هم زیاد نیست ... از اون جایی که من همیشه در شرایط بیخود آدم خوش شانسی هستم و اونجاهایی که باید خوش شانس باشم از من بد شانس تر پیدا نمیشه!!! زدو این آدم یه دوست به اسم لادن داشت! . خلاصه کلی ازم سوال کرد و حال اینو اونو پرسید منم هر بار یه چرتی جواب دادم ! . بعد از کلی sms بازی از اون جایی که با این دوستم یک مقدار رودرواسی دارم ترسیدم یه چیز بگه و بعدا که بفهمه طرف من بودم جلوم ضایع بشه. به همین خاطر بهش زنگ زدم و گفتم بابا من یکی دیگم و خواستم یکم سر به سرت بذارم. یه گپی زدیمو بعدش قرار شد برام دعا کنه که زودتر خوب بشم تا بتونیم بریم یه قهوه با هم بخوریم!

 

 

  • الان دارم آهنگ مرغ شیدا رو گوش میدم. خیییییییییییییلی این آهنگ نامجو رو دوست دارم ...
+ نوشته شده در یکشنبه 22 مهر1386ساعت 22:28 توسط لیلی |

به غایت غمگینم ... دلم گرفته است ... هجوم افکار امانم را بریده ... بی فکر گریه میکنم ... میان گریه  فکر میکنم خوب اصلا چراگریه میکنم ... یک دلیل خاص پیدا نمی کنم ... شاید به تمام اتفاقات یک سال گذشته ... آری به تمامشان .

هر دفعه به بهانه ای و تلنگری سیلی از خاطرات به مغزم سرازیر میشوند و بعد از آن من دیگر کنترلی ندارم. انگار که افکارم من را کنترل میکنند نه من آنها را ...

الان هم تنها با خواندن چند سطر از بلاگ یک آشنای خیلی دور بهم ریختم ... به همین سادگی... و ساده تر اینکه حتی این بلاگ را تصادفی دیدم کاملا تصادفی.

نمیدانم انگار کسی نشسته و نمی خواهد تلاشهای من برای دور کردن خودم از تمام ماجراهای گند پیش آمده به ثمر بنشیند ...  گاهی فکر میکنم  یک انسان بی گناه را آزار دادم و آنچنان عذاب وجدانی میگیرم که دوست دارم بروم زنگ بزنم  معذرت خواهی کنم ... و لحظه ای بعد آنقدر حس قربانی شدن میکنم که از شدت تنفر تمام بدنم میلرزد ... و حالا وقتی چند سطر دلتنگی یک نفر را برای این آدم خواندم آنچنان حس غمی سراپای وجودم را گرفت که نا خودآگاه اشکم سرازیر شد ... من ناخواسته با مراد این همه آدم چه کردم ؟ من او را خرد کردم یا او مرا ؟ ....

حتی قدرت استنباط قضایا را دیگر ندارم ... بعد از سه ماه روز و شب فکر کردن فکر کردن فکر کردن حتی توان  نگاه به یک ثانیه از گذشته را ندارم ... خسته ام خسته

نمی دانم  این کابوس کی تمام خواهد شد ... طوری که انگار از اول نبوده ...

من در حکم کسی شده ام که رسما کم آورده ...که دیگر نمی خواهد بار این همه فکر و غم را به دوش بکشد. شاید تمام این قضایا به این خاطر برای من مقدر شده بود تا من را به  مرحله ای  برساند که شاید در آن ایمانی از دست داده به نیرویی به نام خدا  را باز پیدا کنم ... شاید ... کسی چه میداند.

+ نوشته شده در شنبه 21 مهر1386ساعت 22:5 توسط لیلی |

لیلی و لیلا هر دو یک نفرند ... یعنی من یه وقتهایی لیلی هستم و گاهی هم لیلا ...فلسفه این نام گذاری هم این است که یک سری از خصوصیات اخلاقی من متعلق به لیلی میشه و یک سری هم مال لیلاست.

لیلی کسیه که عاشق میشه ... لیلی شیطون و مهربونه ... خیلی احساساتی و گاهی هم بی فکر ... من با لیلی تفریح میکنم و وقتی دلم بگیره با صدای بلند گریه میکنم ... لیلی عاشق خریده عاشق ماجراجوییه ... لیلی منو وادار میکنه که به خودم برسم آرایش کنم و چهره شاد و پر انرژی از خودم بسازم .

ولی لیلا کلا فرق میکنه ... یه دختر خانم با شخصیت که مهمترین ویژگیش خانم بودنشه ... یه جورایی مامان پسنده ... با لیلا سر کار میرم ... پروژه میگیرم. لیلا عاقله به بدنش اهمیت میده ... ورزش میکنه کتاب می خونه و خیلی وقتها سعی میکنه لیلی رو مهار کنه ... نصیحتش میکنه ... دایم تو گوشش عواقب کارهاشو گوشزد میکنه ... بماند که لیلی اغلب آخرش کار خودشو میکنه

لیلا اون کسیه که میشینه به درددل دوستاش گوش میکنه ... دوست داره به آدمها کمک کنه .

 شرایطی ژیش اومده که لیلا لیلی رو تو اطاق حبس کرده و خودش به تنهایی تصمیم گرفته ... البته کلا بیشتر از یکی دو بار نشده.

الان که به گذشته نگاه میکنم میبینم اون کارهایی در زندگی من از هر لحاظ درست بوده که لیلی اونو میخواسته و لیلا هم کمکش کرده که خواسته لیلی عملی بشه ...

یه وقتهایی هم پیش اومده که توهم لیلی رو برداشته و به حرفهای لیلا توجه نکرده و آخر کار یه گند حسابی بالا  آورده .اون وقت نادم و گریون برگشته پیش لیلا که حالا اوضاع رو درست کنه یا به اصطلاح رو گندهاش ماله بکشه ...

ساختن اینجا هم در واقع خواست لیلی بود . لیلا هم باهاش موافقت کرد  و حمایتش کرد... پس احتمالا چیز بدی نخواهد شد.

تمام تلاش من این هست که بین این دو قسمت تعادل برقرار کنم ... ترکیب به جای این دو قسمت چیز خوب و قشنگی میشه .

 

  • تو پنداری كه من لیلی پرستم؟ ...من آن لیلای لیلی می پرستم

 (این شعر هیچ ربطی به متن نداشت صرفا چون هر دو اسم توش بود اینجا گذاشته شده )

 

+ نوشته شده در شنبه 21 مهر1386ساعت 0:3 توسط لیلی |