
دیروز قرار بود برای من یک شروع تازه باشد ... شاید یک شروع ترسناک . قرارش را گذاشته بودم تا عصر پنجشنبه در یک جمع فرهیخته! یک تجربه جدید وارد زندگیم کنم ...
.
.
صبح چهارشنبه باورم نمیشد وقتی درست روبروی میز کارم مقابل خودم می دیدمش ... بلند سلام کرد ... سر بالا کردم ، یک دقیقه بر و بر نگاهش میکردم و نگاهم میکرد ... گویا همکارم فکر کرده بود نشناختمش و گفته بود آقای دکتر __ هستند من حتی نشنیدم ، حرف هیچ کس را نشنیدم ... تمام وجودم میلرزید ... دستم را تکیه گاه کردم تا زمین نیفتم ... پای تلفن بودم ، با مدیر یک شرکت کامپیوتری حرف میزدم یادم نیست کی تلفن را قطع کردم ...در چند ثانیه هزار فکر به مغزم خطور کرد ... تمام نیرویم را جمع کردم و به سمتش رفتم گفت: میخواستم چند کلمه حرف بزنیم ... آرام گفت: نگران نباش ، آرام باش ... یک چیزی شبیه صدا از ته گلویم در آمد و فقط گفتم بیرون ... کلی حرف زد، گفت دارم برمیگردم. خواستم قبل برگشتن حرفهای نگفته را بگویم ... همه ی نیزه ها به سمت من بود ... مثل همیشه ... و پاسخ من سکوت بود باز هم مثل همیشه ... حرفهایش که تمام شد یک لحظه تصمیم گرفتم مهر سکوت این چند ماهه را بشکنم و شکستم و گفتم و گفتم و آنچه را که نباید میگفتم گفتم ... انگار که من حرف نمیزدم مثل این بود که حرفهایم از وجودم بیرون میریخت ... حرفهایم که تمام شد گفتم اگر میخواهی احوال این روزهای آن دختر به قول خودت خانم و آرام و همیشه خندان را بدانی ، میتوانی فردا عصر با من به یک دورهمی بیایی ، اتفاقا جمع دوستانه ایست که همه مثل خودت اهل علم و کمال و گاها مذهب هستند! ... گفتم تو کردی اگر امروز این شد و فردا را نمیدانم و اصلا مهم نیست ...ریز حرفهایش یادم نمیآید فقط بلند داد میزد که اشتباه میکنی اشتباه ... جدی بود خیلی جدی خیلی ترسناک ... شاید باید این روز میرسید که تمام حرفهای نگفته گفته شود شاید همه ی آن دعواهای آنروز باید میشد تا من به خودم بیایم ... به خود واقعی ام ... به حرفش فکر میکنم : پادزهر درد ،دست کسیست که زهر را ریخته...
زهر تمام دردهای این چهار ماه هم دست خودش بود ... خوشحالم که شنیدم ... خوشحالم که آمد ، گفت ، شنید و رفت ...
امروز شاید حس تنفری از روی زمین کم شد ... همین خوب است ... همین خوب است...
یادداشت ۱ : خوشحالم که این اتفاقها قبل از پنجشنبه افتاد ... بعد از 4 ماه از تمام آن اتفاقها زمانی آمد که من اشتباه ترین تصمیم زندگیم را گرفته بودم ... شاید براستی نیرویی آن بالا مراقب همه چیز هست
یادداشت ۲ :به قانون کارمای دنیا اعتقاد دارم ... چهارشنبه به عینه دیدمش ... حالا که تو هم نتیجه ی کارت را دیدی و پذیرفتی امیدوارم برای تو هم متوقف شود ... امیدوارم ...

امروز یک حسی در درونم میجوشد ... حس هنر ... در حال و هوای این روزهایم چقدر یک فعالیت هنری میتوانست آرامش بخش باشد که نیست ...
همیشه فکر میکردم من استعداد هنری بالایی دارم ... ولی در چه ! این را هرگز پیدا نکردم .
وقتی که خیلی کوچک بودم فکر میکردم در آینده نویسنده ی بزرگی خواهم شد ... یادم نمی آید چرا. شاید چون وقتی کلاس اول بودم هر وقت از چیزی ناراحت میشدم برای پدرم نامه مینوشتم و زیر بالشش میگذاشتم ... با سواد کم آن وقتهایم خیلی از کلمات قلنبه سلمبه استفاده میکردم ... شاید این حس نویسندگی تاثیر حرفهای آنروز خانواده ام بوده.
از همان ایام با نقاشی شروع شد ... چه روزهایی که مادرم مرا به کلاس نبرد و ساعتها پشت در کلاس منتظر ننشست تا به خانه برگردیم ...هنوز نقاشی های آن روزهایم را دارم . بعد از یک سال رهایش کردم ... ولی چرایش را یادم نیست .
اول راهنمایی که بودم به تشویق چند نفر از اقوام به یک کلاس شعر رفتم ... شعر هایم را که میخواندم با تشویق فراوان معلمم همراه میشد ... ولی هیچ وقت هیچ تشویقی برایم جدی نبود ... بعد از چند ماه این کلاس را نیز رها کردم ، تجویز شاهنامه فردوسی برای من تجویز به جایی نبود ، آن روزها دیوان شمس را میخواندم و حافظ ، دختری با روحیات من در آن سن حس خاصی از فردوسی نمیگرفت ...آن کلاس را نیز رها کردم و میگفتم شعر باید از درون بجوشد و بیرون بریزد نه با تفکر و برنامه ریزی ... الان فقط شعر های آن دورانم را نگه داشتم و باقی ، همه را پاره کردم.
چند سال بعد سنتور را شروع کردم ... استعداد سازم به مراتب از نقاشی بهتر بود ... کتاب اول استاد پایور که تمام شد آن را هم رها کردم ... چرایش را هم به خاطر می آورم ... میگفتم سنتور فقط صدایش قشنگ است و به من حسی نمیدهد ، دوست داشتم سازم را بغل کنم ... سه تار را انتخاب کردم ، ولی فقط انتخاب ... هرگز دنبالش را نگرفتم ...
چند سال بعد هم به خطاطی روی آوردم ، تازه داشتم راه می افتادم که دانشگاه شهرستان قبول شدم و خواه ناخواه این قضیه باز هم کنار گذاشته شد ... سال دوم دانشگاه در همان شهر تبلیغ انجمن خوشنویسان را دیدم و به تشویق یک دوست دوباره راهی کلاس شدم ... ولی باز هم کنارش گذاشتم ... دلیلش هم ساده بود از خودم انتظار خیلی بیشتری داشتم ، انتظار پیشرفت خیلی سریع ... انتظار داشتم با چند خط تمرین مثل استادم بنویسم ، استادی که 30 سال از عمرش را صرف این کار کرده بود ... هر وقت که از پیشرفتم تعریف میکرد اصلا جدی نمیگرفتم و فکر میکردم خوب اقتضای کارش است باید دل گرمی بدهد .
نمیدانم این همه انتظار بی جا از خودم را از کجا آورده بودم ... روز امتحان انجمن خوشنویسان نرفتم ، استادم ناراحت بود و گله میکرد، گفتم مدرک متوسط را نمی خواهم ، یک بار امتحان میدهم و آن هم برای دوره ی ممتاز ...
امروز بعد از سه سال سراغ دفتر تمرینم رفتم ... دفترهایم را ورق میزدم و فقط افسوس میخوردم ... بعد از این همه فاصله و دور شدن ، حالا که بی تعصب به دفترم نگاه میکنم میبینم که واقعا هر صفحه از صفحه ی قبل به مراتب بهتر است و چند صفحه آخر زیباست ... دلم گرفت ، چرا این همه به خودم سخت میگرفتم ، هنوز هم نمیدانم ...
شاید آن پشتکاری که لازمه ی هنر هست را هرگز نداشتم...
حالا این روزها دوست داشتم سراغ عکاسی بروم ، ولی با مرور تجربیات هنری گذشته ام مردد شدم ... لازم دیدم که بیشتر فکر کنم ... فکر کنم و وقت و انگیزه اش را پیدا کنم ...
این روزها درک میکنم که چقدر یک کار هنری ساده میتوانست آرامش بخش باشد ... آرامم کند ... آرامم کند ... آرامم کند ... و شاید حتی کمی هم حس رضایت بدهد ... حس رضایت از خود به خودم...

این روزها روی هم رفته روزهای بهتری بود ... بهتر از همه ی سختی های چند ماه گذشته ... این روزها روزهای بهتری بود تا اینکه دیشب بی اجازه به خوابم آمدی ... بعد از یک روز سخت بعد از دو ساعت ورزش سنگین وقتی که عمیق تر از همیشه خوابیدم ... تمام شب با من بودی ... در همین روزها ، و بعد از تمام این اتفاقها بودیم ... چقدر پررنگ و واضح بود این خواب ، برگشته بودی ایران ... چقدر حرف زدی چقدر حرف زدم ، انگار که دوباره خیلی دوستت داشتم ... ساعت 6 صبح وقتی با زنگ ساعت بیدار شدم باور نکردم که همه ی اینها تنها یک خواب بوده ... دوست داشتم در همان حالت بمانم و به خوابم فکر کنم ... خوابم را دوباره مرور کنم ... چندباره... خواستم به دوست مشترکمان زنگ بزنم و حال و هوای این روزهایت را بپرسم ، تا آن روزی خبرت را داشتم که به دوست مشترکمان زنگ زده بودی و من بر حسب اتفاق آنجا بودم ... نزدیک شدم تا صدایت را بشنوم، داد میزدی ، گریه میکردی حال بدی داشتی، و حال من آن طرف بدتر از تو ...
تمام مسیر خانه تا شرکت به یادت بودم … به شعر علی صالحی با صدای خسرو شکیبایی گوش میدادم :
می خواهم به جایی دور خیره شوم
می خواهم سیگاری بگیرانم
می خواهم یک لحظه به این لحظه بیندیشم
آیا میانِ آن همه اتفاق
من از سر اتفاق زنده ام هنوز؟
حالا دیگر بعد از تمام آن اتفاقات وقتش شده که همه چیز را درست ببینم... انگار با گذشت زمان خودم را واضح تر میبینم و تو را ... ندانسته در تمام آن مدت به تو دروغ گفتم ... و به خودم ...
**********
قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چهقدر سادهام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار ایستادهام
و همچنان
به نردههای ایستگاه رفته
تکیه دادهام!
این مکان یکی از جاهایی هست که من کلی خاطره ی قشنگ ازش دارم ... سال پیش هر وقت ماموریت داشتیم که برای کارهای تحلیل پروژه جدیدمون از شرکت بیرون بریم حتما بعد از اتمام کار (چون معمولا طرفهای ساعت ۴ میشد و ارزش نداشت که دوباره به شرکت برگردیم) میرفتیم کتابفروشي ثالث هم کلی میگشتیم و کتاب میخریدیم و هم به کافه میرفتیم و چیزی میخوردیم... یک گپ دوستانه با همکارها بعد از یک روز کاری در جایی مثل کتابفروشی ثالث برای همه ی ما دلپذیر بود.
یکشنبه پیش هم برای آخرین بار آنجابودم ... باز هم کلی کتاب خریدیم و با یک دوست قدیمی کلی گپ زدیم .
امروز کلی دلم سوخت وقتی شنیدم که آنجا هم بسته شد .

امروز چقدر هوا محشر بود ... انگار تازه پاییز شروع شده . اولین روزی بود که با وزش باد پاییزی همه ی کاغذهای روی میزم به اطراف پخش شد و من نه تنها ناراحت نشدم بلکه کلی هم ذوق کردم ... ساعت 4:30 وقتی پامو از شرکت بیرون گذاشتم تصمیم گرفتم خودمو ببرم گردش تا بعد از 12 روز مریضی یکم سرحال بیام و پاییز رو از نزدیک حس کنم ! نزدیک ترین مکان هم پارک ساعی بود که در کمتر از 5 دقیقه رسیدم ... موبایل را هم خاموش کردم چون این یک گردش یک نفره بود.
یک ساعت راه رفتن در هوای خنک پاییزی زیر نم نم بارون واقعا روحمو شاد کرد.
هر چند که این دفعه ی اولی نبود که خودمو گردش میبردم ولی شاید اولین باری بود که دلم نمی خواست هیچکس کنارم باشه، حتی مرد رویاهام !
امروز به این نتیجه رسیدم که این گفته ی دکتر شریعتی همیشه هم مصداق نیست :
"چه رنجی است لذت ها را تنها بردن، وچه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن، وچه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن."
لحظه هایی در زندگی پیش می آید که بیشترین لذات رو از اون به خاطر تنهاییت میبری که اگر همراهی میبود شاید اون لذت را هرگز به اون عمق حس نمیکردی.
به هر حال امروز هم برای من تمرینی بود که به خودم ثابت کنم تنهایی آنقدرها هم ترسناک نیست فقط کافیه که یاد بگیری چطور ازش بهترین استفاده را بکنی. شاید هنر زندگی این باشه که در بدترین شرایط بیشترین حال را از زندگی ببری !