تبليغاتX
یادداشت های لیلی

پیش اومده براتون که سر مسله ای کسی را منع کنید، با خودتون بگید اگر من جای فلانی بودم اینطور رفتار نمی کردم یا این حرف رو نمی زدم ... بعدش چند وقت بعد خودتون در شرایط مشابه اون آدم قرار بگیرید و ببینید نه بابا اونقدرها هم که فکر میکردید فرشته نیستید ... یکهو به خودتون می آیید و میبینید که صد رحمت به اون آدم شما دارید ده برابر بدتر رفتار میکنید... بعد قضاوت اون زمانتون بیاد جلوی چشماتون و شاید توی دلتون بابتش متاسف بشید یا حتی از خودتون خجالت بکشید...

.

.

برای من دیشب این اتفاق افتاد . به هزار و یک علت شاید هر کدام کوچک از دستش ناراحت بودم، ولی در موردش حرفی نمیزدم ، درست برخلاف قولمون که قرار بود کوچکترین ناراحتی ها رو به هم بگیم... با خودم میگفتم قبلا که یکبار گفتم از فلان رفتار بدم میاد یا فلان چیز ناراحتم میکنه ، مگه یک حرف را چند بار باید تکرار کرد ... اجباری در کار نیست  اگه واقعا براش مهم بود با همون یکبار گفتن برای همیشه حل شده بود ... همین جوری شد که کل شب رو ساکت بودم ... ساعت 10 فیلم خارجی فرهنگ شروع شد ... و بعد از فیلم باز هم به اون صورت حرفی نزدم به جز گفتگوهای معمول ... اصلا حرفم نمیومد ... فقط خوب بود که بقیه دوستان با هم حرف میزدن و این سکوت شاید خیلی به چشم نیومد. در جواب چیزی شده ؟ فقط میگفتم نه چیزی نیست ...

امروز که با خودم فکر میکردم میبینم که چقدر رفتار دیشبم  شبیه یک دوست قدیمی بود...خیلی وقتها واقعا از سکوتش رنج کشیدم ، از نگفتن دردش ، از نگفتن خواسته هاش ...فقط یکبار بعد از کلی اصرار گفت حرف رو به آدم یکبار میزنند منم یک بار بهت گفتم ...حالا من میموندمو  هزار فکر و خیال ... من که اینقدر از همه چی ساده میگذرم و خیلی وقتها روی حرفها عمیق نمیشم ، از کجا باید پیدا میکردم که این درد مال کجاست ... اون وقتها که خیلی اذیت میشدم همیشه با خودم میگفتم اگر من جای اون بودم ومی دیدیم برای طرف مقابلم اینقدر مهمم و اون داره برای فهمیدن من اینقدر تقلا میکنه با سکوتم اینقدر رنجش نمیدادم ... آیه قران که نبود ، میتونست باز تکرارش کنه ... ولی نمیکرد ...

حالا دیشب یک لحظه به خودم اومدم و دیدم در شرایط مشابه من هم رفتاری مشابه با اون دوست قدیمی نشون میدم ... رفتاری که همیشه به نظرم بد می اومد و بابتش آزرده شدم ... ولی حالا من ... دیشب ...نمی خواستم واقعا کسی رو آزرده کنم ...واقعا نمی خواستم دلی رو بشکنم یا حتی بلرزونم فقط حوصله صد بار تکرار یک حرف رو نداشتم و کمی هم تنهایی می خواستم ... همین !

آره ... سال پیش من در نقش کسی بودم که آزرده شده و امسال من بودم که آزار دادم.... همین جاست که میگن تا زمانی که گندهای روح خودتو ندیدی حق نداری  دیگران رو قضاوت کنی.

 

 

یادداشت 1 : چقدر خوبه که وقتی به هر علتی هر چند احمقانه ناراحتی ، میتونی بیای تو اتاقت در رو قفل کنی و  تنها بشینی با خودت کمی فکر کنی ... زندگی دو نفره این نعمت رو از آدم میگیره و به جاش باید کلی توضیح بدی که ناراحت نیستم ... ولم کن ...می خوام تنها باشم ... اصلا میخوام بشینم یه گوشه سیر گریه کنم ... نمیشه که ... میشه ؟

 

یادداشت 2 : وقتی بهش SMS زدم که "به نظر تو من بین 10 تا گل زیر کدومم .. بهم بگو تا بگم هر گل چیه "  و جوابی نیومد اصلا تعجب نکردم ... اونجا تعجب کردم که دیدم بعد از کار با یک شاخه رز قرمز کنار ماشینم ایستاده بود تا حضوری جواب SMS  رو بده و ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 دی1386ساعت 17:0 توسط لیلی |

دیشب یک کار بزرگ انجام دادم ، کاری که به ندرت در زندگی تونستم بهش عمل کنم ... دیشب با توجه به درسی که از گذشته گرفته بودم ، تونستم یک تصمیم قاطع بگیرم. تونستم به یک دوست قدیمی یک "نه" محکم بگم ، با اینکه پیشنهادش خیلی فریبنده و شیرین بود... امروز بابتش کلی خوشحالم. همیشه این رو قبول داشتم که تا وقتی از تجربیاتت در زندگی درس نگیری محکوم به تکرارشون هستی ، ولی همیشه به خودم میگفتم نه اینبار شرایط عوض شده ، آدمها عوض شدن ... و باز یک بار دیگه امتحان میکردم . حالا که به چند سال پیش نگاه میکنم ، میبینم که بارها و بارها یک اشتباه رو تکرار کردم ... بارها و بارها با اینکه از اول میدونستم آدم روبروم شخص مناسبی برای من نیست ولی باز هم میرفتمو امتحان میکردم ... نتیجه همیشه یکسان بود... باید به حسم بیشتر اعتماد میکردم . حالا بعد از چند سال تکرار یک اشتباه، زندگی به من یاد داد که چطور گاهی از چیزهایی که میدونم مناسب من نیست (یا زمین بازی روحم  نیست ) از همون اول بگذرم. گاهی اگر چشمامو خوب باز کنم میبینم آخر راه روشنه روشنه. حالا با علم بر پایان، میتونم برم و لذت ببرم و همیشه یادم باشه که این شرایط گذراست  یا اینکه میتونم از اول وارد نشم. حالت سومی وجود نداره ، چیزی عوض نمیشه، انتخاب با چشم باز ...آره ... کار درست همینه.    دیروز داشتم به "او" میگفتم راستی چه خوب میشد وقتی درسمون را از یک تجربه در زندگی گرفتیم ، میتونستیم حداقل قسمتهای دردناکشو برای همیشه از ذهنمون پاک کنیم... دیگه چرا باید بابتش همیشه یک دردی در روحمون احساس کنیم ؟ داستان همون میخی که تو دیوار فرو میکنیم و وقتی خارجش میکنیم با اینکه دیگه اونجا نیست ولی جاش برای همیشه رو دیوار میمونه ... "او" میگفت اگه دردش برای همیشه بره ، تجربه را هم فراموش میکنیم ، همین هم خوبه که گاهی وقتی یاد یک اتفاق شاید بد در گذشته میفتیم یکم دردمون بگیره تا با یادآوری اون یه ذره درد برای همیشه یادمون بمونه که دوباره و چند باره تکرارش نکنیم... فکر کنم باهاش موافقم...

 

پیشینیان با ما
در کار این دنیا چه گفتند؟
گفتند : باید سوخت
گفتند : باید ساخت
گفتیم : باید سوخت،
اما نه با دنیا
که دنیا را !
گفتیم : باید ساخت
اما نه با دنیا
که دنیا را !!

قیصر امین پور

+ نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386ساعت 12:26 توسط لیلی |

پنجشنبه پیش بعد از 10 سال دوباره یه آدم برفی ساختم . به اصرار دوستم که میخواست حتما بریم برف بازی، راهی یه جای خیلی بکر شدیم که تنها آدمهای اون قسمت ما بودیم . حس عجیبی بود، خیلی وقت میشد که احساسهایی از این جنس رو در زندگیم نداشتم ...  بازی های بچه گانه ، غلت خوردن تو برفها و از ته دل خندیدن ... خندیدن به هیچ و همه چیز ، عین  بچه گی ها که وقتی صبح از پنجره اتاق میدیدم زمین سفید شده چطور از ته دل خوشحال میشدیم چون میتونستیم حسابی برف بازی کنیم ... همه ی اینها درست ... ولی یه حس منفی همش در وجودمه ... میگه همه ی اینها موقتیه ... زندگی هیچ وقت نمیتونه اینقدر گل و بلبل بمونه ... اینقدر منتظر یه اتفاق بد هستم که فکر کنم خودم ممکنه باعث بشم که اتفاقهای منفی رو جذب زندگیم کنم ....

 

یادداشت 1 : دلم میخواد با هویت واقعی خودم یه وبلاگ داشته باشم ، با اسمو فامیلم ... ولی میترسم ... میترسم که نتونم بدون سانسور حرف بزنم و خودم باشم ...

 

یادداشت 2 :چقدر قشنگ میگه نادر ابراهیمی در کتاب بار دیگر شهری که دوست میداشتم : "ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم. ترس ، سوغات آشنایی هاست."

+ نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386ساعت 23:15 توسط لیلی |

درد داشتم ... خیلی زیاد . احساس میکردم پهلوهایم در حال منفجر شدن هستند ... چهارمین روزی بود که درد داشتم و آن روز واقعا عصبی بودم. مثل همیشه در اینگونه شرایط بدترینها را تصور میکردم ... دیالیز کلیه ... عفونت ریه . تصمیم میگیرم دکتر بروم. به "او" میگویم امروزنمی توانم ببینمت میروم دکتر قرار دیدار ما باشد برای فردا. انگار نگران شده ... از تلفنهای وقت و بی وقتش می فهمم. اصرار میکند که همراهم بیاید ... قبول نمیکنم ... میخواهم تنها بروم ... درد دارم ... حوصله هیچکس را ندارم. آدرس چندتا دکتر را از همکارها میگیرم . ولی تا عصر آنقدر دردم زیاد میشود که تصمیم میگیرم به نزدیکترین بیمارستان که تنها چند کوچه بالاتر از شرکت است بروم.. از شرکت که خارج شدم میبینم چند قدم بالاتر منتظر است ... باز هم داستان مثل همیشه است ، من حرف خودم را زدم و "او" هم کار خودش را کرد ... با نگرانی می پرسد : بهتر نشد ؟ ... به زور لبخند میزنم میگویم نه... همراهم بود در بیمارستان ... آزمایش ... دو روز تمام ... معذب بودم ... همیشه مرا شاد و از هفت دولت آزاد دیده بود، ولی الان حتی گاهی نمی توانستم تظاهر کنم که خوبم ... همراهیش را پذیرفتم ... رفته رفته حتی برایم خوشایند شد ... نمیدانم همراهیش از سر دوستی بود یا شاید کمی عذاب وجدان که از نظر من بی مورد بود... انگار آرام آرام آرام دارد خودش را جا میکند و من آرام آرام آرام دارم جایش میدهم ... ولی اینبار با هر بار یک فرق بزرگ دارد ... قوی ام ... احساس قدرت میکنم ... اینبار نمی ترسم که اگر "او" یک روز نباشد چه میشود ... می دانم ... به هیچ جای دنیا بر نمی خورد و چیزی نمیشود ! باز هم روزها می آیند و می روند و زندگی جریان خواهد داشت ، جریان...

یادداشت یک : شراب امسال فوق العاده بود ! امشب افتتاح شد ...

یادداشت دو : در نا امیدی بسی امید است ... پایان شب سیه سپید است (و پایان روز سپید شب سیه ! یک حلقه تا بی نهایت ، به نام زندگی )

یادداشت سوم :به یک جمله زیبا از زرتشت برخوردم که به دل نشست : "ديگران را ببخش نه بخاطر اينكه انها سزاور بخشش تو هستند بلكه فقط بخاطر اينكه تو سزاوار آرامشي"

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت 23:10 توسط لیلی |