
چند وقتی میشه که فرمون زندگیم از دستم خارج شده و بی هدف داره منو با خودش اینور اونور میبره .... اتفاق پشت اتفاق ... تجربه کردن حس های جدید ... داشتن دوستهای جدید ... اختصاص دادن قسمت عمده ی وقت آزادم به همه این "جدیدها" ...
حالا به خودم که اومدم میبینم خیلی از خودم و چیزهایی که دوست داشتم غافل شدم . به ردیف کتابهای توی کتابخانه نگاه می کنم که خیلی وقته منتظرند و نوبتشون نشده ، چون وقت نداشتم بخونمشون ... به فیلمهایی که روی میزمه و هنوز ندیدم ... به کتابهای
IELTS که هنوز بهشون دست نزدم و نمیدونم با چه اعتماد به نفسی میخوام اردیبهشت امتحان بدم ... به کتاب عکاسی نگاه میکنم ،تنها چیزیه که دارم میخونم ولی هر شب تا یک صفحه میخونم از شدت خستگی خوابم میبره ... به کارتهای باشگاه ورزشی که توی کیفمه و خیلی وقته سراغی ازش نگرفتم ... به استخری که سابقا حداقل هفته ای یکبار میرفتم ولی الان حتی یادم نیست آخرین بار کی رفتم ... به مامان بزرگم که خیلی وقته خونشون نرفتم چون این چند وقت اخیر هیچ بعدازظهر خالی پیدا نشده که بهش سر بزنم ... به کلاس زبان اسپانیاییم که این ترم نصف کلاسها رو هم نرفتم و هیچی از درسهاشو نخوندم... به مامانم فکر میکنم ، به این که صبح تا شب تو خونه تنهاست و چقدردوست داره شبها با هم بشینیم مثل قدیما گپ بزنیم یا دوتایی خرید بریم یا با هم فیلم ببینیم ولی من همیشه دیر میام خونه و سریع میخوابم و صبح زود هم میزنم بیرون ... به دوستام فکر میکنم که همیشه وقتی بهم زنگ میزنند میگم شب که رسیدم خونه بهتون زنگ میزنم ولی شبها اینقدر خسته ام که وقتی براشون باقی نمی مونه...وقتی داشتم این لیست رو مینوشتم تازه به عمق فاجعه پی بردم ... انگار روی کاغذ آوردن اتفاقات اونها رو جلوی چشمم قرار داد و تازه فهمیدم که اوضاع از چه قراره. این را هم میدونم که همه ی این بی سامانی ها تقصیر خودمه ... انگار هنوز بلد نیستم وقتمو به طور مساوی به همه چیز اختصاص بدم و اولویت بندی درستی برای کارهام داشته باشم ... غرق شدن افراطی در حال باعث شده فکرم از آینده و چیزهایی که براشون برنامه ریزی کرده بودم خیلی دور بشه ...
نمیدونم ... از طرفی شاید دارم خیلی سخت میگیرم ... اینکه دوماه از وقتمو برای یک دوستی گذاشتم کار خیلی بزرگی نیست ... برای به دست آوردن هر چیزی باید هزینه های اون رو پرداخت کرد ... هزینه برقرار کردن یک رابطه دوستی خوب و صمیمی هم میتونه چند ماه تمرکز انرژی روی اون رابطه باشه ...
ولی حالا دوست دارم کمی بیشتر به خودم بپردازم ، از اونجایی که علایق مشترک زیادی داریم حتی شاید بشه خیلی از قدمها را کنار هم برداریم ... موازی هم ... به جز قسمتهای ورزشی که امکانش در ایران نیست ، میشه یک سری کارها رو دوتایی انجام داد ... در مورش باید فکر کنم ... خوب فکر کنم ...

در این ایام محرم یک چیزی ته ذهنم وول میخورد ... بااینکه اعتقادی به مراسم مذهبی و مذهب و کلیه مطعلقاتش ندارم ، باز هم روز عاشورا در انتخاب آهنگی که میخواستم گوش کنم مردد شدم. بعد نشستم با خودم فکر کردم که ریشه ی این مسله کجاست ، سال پیش که همچین شبی دیسکو بودم و بی خیال و بی تفاوت ... پس چرا امسال که هستم و مراسم را میبینم یک طوری شدم ... ته همه ی فکر هابه این نتیجه رسیدم که تاثیری که فرهنگ موجود در جامعه ، حرف پدرم در دوران کودکی و تربیت آن زمان او روی من گذاشته شده است به این راحتی ها ریشه کن نمی شود. همیشه روزهای عاشورا تاسوعا یا شب های قدر یا مناسبتهای مشابه پدرم میگفت موسیقی شاد گوش نکنید ، همیشه در مدرسه ، در جامعه یاد میدادند که باید در این ایام سیاه پوشید ... عزاداری کرد ...
حالا من با ذهنی خالی به این مراسم نگاه میکنم ، نه اظهار تنفر و انزجار میکنم و نه تحت تاثیر قرار میگیرم ... ولی یک چیز جالب است، این روزها که دوره ی این حرفها برای من تمام شده ، از رفتن در مکانهای مذهبی لذت میبرم ... انگار انرژی آدمهای دیگر که آنجا حضور دارند و با اعتقاد خودشان دعا میکنند روی انرژی من هم بی تاثیر نیست ... صرفا در این مکانها دوست دارم نظاره گر باشم و با خودم فکر کنم ، فکر کنم ، فکر کنم . در جایی خوانده بودم که در مکانهای مذهبی ( حالا مربوط به هر دین و فرقه ای که باشد ) تبادل بسیار بالایی از انرژی مثبت صورت میگیرد ... شاید به این علت حس من هم که بی تعصب نظاره گرم مثبت است...
یادداشت یک : به شدت دنبال فیلم غرور و تعصب هستم ... چرا همه این فیلم را دیده اند ولی هیچکس خودش ندارد ؟!
یادداشت دو : برای آدم هایی با تایپ شخصیتی رمانتیک احترام زیادی قایلم ... هر کسی نمی تواند جنبه ی احساسی روحش را اینقدر زیبا بازی کند ... (هی دوست من! ... من همه چیز را میبینم ... باور کن...)