![]()
امسال هم بالاخره تموم شد ...با همه سختی هاش ... با همه ی اتفاقهای بدی که پشت سر هم افتادن ... امروز تمام مدت به سال پیش فکر میکردم ، به 29 اسفند سال 85 ... توی خواب هم نمی دیدم که چه بلاهایی قراره سرم بیاد . حالا امروز ، واقعا از ته دلم امیدوارم که سال جدید سال بهتری باشه ... از اونجایی که من عدد 7 رو خیلی دوست دارم و همیشه برام خوش یمن بوده و امسال سال 87 هست میشه بهش امیدوار بود. سال پیش همیشه میگفتم دلم اتفاقات تازه میخواد ، هیجان میخواد ... ولی حالا بعد از تمام اتفاقات یک سال اخیر هر وقت می گم دلم هیجان میخواد سریع تصحیح میکنم منظورم "هیجان سازنده!" است ... :)
در جریان خونه تکانی روزهای اخیر 3 تا دفتر خاطرات پیدا کردم که 2 سال پیش قایمشون کرده بودم و خودم هم فراموش کرده بودم که همچین چیزهایی هم وجود داشته . یکیش مال سال 80 بود ، یکی 81 و آخری هم 83 ... 80 که سال ورودم به دانشگاه بود و پر بود از اتفاقات روزانه ی اون دوران که خوندنش خیلی مزه داد . وقتی که میخوندمش میدیدم چقدر بچه بودم چقدر همه چیز روتین و ساده بود ، به خصوص اینکه اون سال چون دانشگاه شهرستان قبول شده بودم و اولین سالی بود که مستقل زندگی میکردم همه چیز رنگ و بویی تازه داشت ...
81 هم همینطور ، با خوندن روزانه نویسی های این 2 سال کلی لذت بردم و رفتم به حال و هوای قدیم ... ولی با خوندن دفتر سال 83 حالم بد شد ... خرداد و تیر 83 ... از حماقتهام که روزانه مینوشتمشون ، از اینکه چرا کور بودم یه چیزهایی رو نمیدیدم، از اظهار نظرهای سطحی م نسبت به اتفاقات، از غرور بیش از حدم در مواجه با آدمها ، از سهل انگاری هام ... بعد از اینکه تموم شد خواستم پاره اش کنم ولی نکردم ... فکر کردم بالاخره این هم قسمتی از "من" بوده ... یک روزهایی که اینقدر احمقانه آدمها رو میدیدم و اینقدر سطحی برخورد میکردم... شاید یک دور دیگه بخونمش بعد پاره اش کنم ...
از اون سال به بعد دیگه دفتر خاطراتی نداشتم که توش روزانه بنویسم ، چون اولا فکر کردم این کار بیهوده است ، که چی بشه هر شب قبل از خواب یک صفحه پر کنم از این که امروز چی شد و من با خودم چه فکرهایی میکنم و چه کردم ، ثانیا اینکه یک سری اتفاق هم افتاد که دلم نمی خواست راجع بهش کسی چیزی بخونه و بدونه . ولی امروز داشتم فکر میکردم شاید دوباره این کار رو شروع کنم ، کسی چه میدونه شاید 5 سال دیگه که خاطرات این روزهامو میخونم لبخندی از شادی به لبهام بشینه یا به جای اون حالم گرفته بشه از اشتباهات بیشماری که میکنم... ولی فکر میکنم در کل راه خوبی باشه برای اینکه سیر تکاملی خودم رو ببینم و حس کنم .
از همه این حرفها گذشته امیدوارم که امسال برای همه سال خوبی باشه ... سالی پر از اتفاقات تازه و هیجانات سازنده ! سال نوی همگی مبارک باشه.
یادداشت 1 : چهارشنبه سوری امسال در کنار تو عالی بود دوست من ، با همه دعواهای سخت روز قبل حداقل به من یکی ثابت شد که از نظر احساسی کجای کارم ... راستی ... یادگاریه فوق العاده ای بود ... مرسی
یادداشت 2 : فیلم Sin City را بالاخره دیدم ... قبلا که یک ربع اولش رو دیده بودم اصلا خوشم نیومد ولی وقتی شنیدم که همه 4 ، 5 دیدن و میگن قشنگه و حتما ببین دیدمش ... خوب بود ، لذت بردم ...
یادداشت 3 : کتاب "مرد مرد" را شروع کردم نویسنده اش رابرت بلای هست ... خیلی قشنگه ... یک تکه کوچک در توضیح کتاب : قهرمان کیست ؟ از بهشت رانده شده ای است که عزم بازگشت به بهشت دارد. قهرمان آن انسان فرهیخته ای است که قدم در راه تغییر وضعیت موجود مینهد. کتاب داستان سفری بوده که آغازش از درون بوده و پایانش در بیرون-در آغوش گرم زندگی ، این سفر ، سفر قهرمانی انسان است." اگر دوست داشتید شما هم بخونیدش.
دوست عزیزم فریدا منو به بازی وبلاگی آهنگهای مورد علاقه دعوت کرده بود ، از اونجایی که من این روزها یکم تعطیل بودم با تاخیر در این مورد مینویسم ...
از ایرانی ها : نامجو - Axiom of choice - زیبا شیرازی - شهرام ناظری - گوگوش - اصفهانی و یک سری خواننده های قدیمی که همیشه اسماشونو با هم قاطی میکنم. از (داریوش - افشین - امید - قمیشی- شکیلا - شهرام شپره) هم بعضی از آهنگاشونو دوست دارم ...آها از یک گروه رپ جدید هم خوشم اومده ... "فلاکت" ... D:
خارجی ها هم : James Blunt - Dido - Era - Leonard Cohen - Evanescence - ENRIQUE -Juanes - The Cranberries- Gary More -Madonna - Nek - ... کوچیک که بودم : Backstreet boys , Chris de burgh رو خیلی دوست داشتم. Pink Floyd هم که جای خود دارد.
کسانی که بدم میاد ازشون : افتخاری - شهره - سوزان روشن - لیلا فروهر
خوب من در زمینه انتخاب آهنگ خیلی moody هستم ... در هر شرایط روحی یه سری آهنگ گوش میکنم، اینجا 7 تا از اونهایی که بیشتر دوسشون دارم و البته ازشون خاطره دارم رو مینویسم ...7 تا آهنگ ایرانی که اول به ذهنم رسید اینا بودن :
1 ) توی گسترده ی رویا . ای سوار اسب ابلق، دنبال کدوم مسیری توی تاریکی مطلق...ای به رویا سرسپرده . با توام ای همه خوبی ،راهی کدوم دیاری آخه با این اسب چوبی؟ ... با توام ای که تو فکرت با هر عشق و با هر اسمی ... رهسپار فتح قلب ماه پیشونی طلسمی ... از خواب قصه بلند شو ، اسب چو بیتو رها کن ، ماه پیشونی مال قصه است ، مرد من منو صدا کن...اگه از افسانه دورم ، اگه ماه پیشونی نیستم ، اگه با زمین غریبه . اگه آسمونی نیستم...واسه خواب خستگیهات مثل یک قصه لطیفم به صداقت تو مومن مثل قلب تو شریفم ... (گوگوش)
باور کن صدامو باور کن ... صدایی که تلخو خسته است .. باور کن قلبمو باور کن ... قلبی که کوهه اما شکسته است ... باور کن دستامو باور کن ... که ساقه ی نوازشه ... باور کن چشم منو باور کن ... که یک قصیده خواهشه ... وسوسه عاشق شدن التهاب لحظه هامه ...(گوگوش)
2) من تموم قصه هام قصه توست ، اگه غمگینه اون از غصه توست...با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم ... تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم ...حتی من به آرزوهات تورو آخر میرسوندم ...میرسیدی تو، من اما آرزو به دل میموندم ... هرچی شعرعاشقونس من برای تو نوشتم ... تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم ... الهی من فدای تو ... چیکارکنم برای تو؟ ... اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو ... یکدفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستی ... پر زدی تو آسمونها رفتی اون دورها نشستی ... دل نبود توی دلم ... گم نشی تو کوچه باغها ... غروبها که تاریکه ... نریزن سرت کلاغها ...اگه دوست داشتی بگو ... تا بازم بگم برات...دارم از تو مینویسم ... تو که غم داره نگاهت ... ( قمیشی)
3 ) یه روزی فاصله هارو بر میدارم ... همه جاده ها رو پشت سر میذارم ... جای دیوارهای سنگی و بلند ، من ... گلای یاس و اقاقی رو میکارم ... یکی از همین روزا میام سراغت ... یه سبد خاطره با خودم میارم ...... رفته پاییز، بذارید بهار بمونه ... عطر خوب تن تو اینجا بمونه ...(زیبا شیرازی)
4 ) امشب به بَر من است آن مایه ی ناز... یارب تو کلید صبح در چاه انداز ... ای روشنی صبح به مشرق برگرد ... ای ظلمت شب با من بیچاره بساز ... امشب شب مهتاب حبیبم رو میخوام ... حببیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام ... گویید فلونی آمده آن یار جونی آمده ... مست است و هشیارش کنید ... خوابستو بیدارش کنید ... (نمیدونم مال کیه ... ولی یه دوستی همیشه این آهنگو با تار برام میزد)
*** ممنون صورتی عزیز از تذکرت ... این آهنگ مال میرزا علی اکبر شیدا، بود !
5 ) یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت ، غم من نخور که دوریت واسه ی من شده عادت ...ای طلوع اولین دوست ، ای رفیق آخر من ... به سلامت سفرت خوش ، ای یگانه یاور من ... مقصدت هر جا که باشه ، هر جای دنیا که باشی ... اون ور مرز شقایق ، پشت لحظه ها که باشی ... خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود ... تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود ...(داریوش)
6 )عاشقم من ... عاشقی بی قرارم ... کس نداند خبر از دل زارم ... آرزویی جز تو در دل ندارم ... من به لبخندی ، از تو خرسندم ... مهر تو ای مه آرزومندم ... بر تو پابندم ... تا به تو پیوستم... از همه گسستم ... بر تو فدا سازم جاااان ...
7 ) اگر چه جای دل دریای خون در سینه دارم ولی در عشق تو دنیایی از دل کم میارم ... اگر چه روبرویی مثل آینه با من ... ولی چشمام بسم نیست برای سیر دیدن ... نه یک دل نه هزار دل ، همه دلهای عالم ... همه ی دلها رو میخوام که عاشق تو باشم ...
*** یه آهنگ هم مال یک گروه جدیدهست ... بهداد عربشاه ... با دوست جونم این آهنگ رو زیاد گوش میکنیم ... حالا هر جا هم که این آهنگ رو میشنوم یادش میوفتم ...
بذار دستاتو تو دستام. بیا جلو تو بشنو حرفام ،من تنهام... تو رو دیدم و شدم دیییییوونه. قلب من قدرتو مییییدونه ... قلبمو بردی با خودت. رویاهام حلقه زدن دورت ، به شوقت... بردم از یادم شب تاریکو ... تو نم نم بارونی منم اون خاک تشنه ... اسم تو فرشته تو رویای بهشت من ... حالا منو تو با هم ... بی خیال فردا ... بگو به چیزی فکر نمیکنی جز من ... دستام دور کمرت شد جمع ... ببر منو به رویا ... بی تو برم من کجا ... بده به من دستاتو ... میخوام باشم من با تو ... قشنگ رویای با تو بودن ... نمی خوام بره حتی یک ثانیه از دست ...
این چند تا آهنگ خارجی هم خیلی دوست دارم :
َ1) Dance me to your beauty with a burning violin ... Dance me through the panic til Im gathered safely in ...Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love ... Dance me to the children who are asking to be born ...
Dance me through the curtains that our kisses have outworn ...Raise a tent of shelter now, though every thread is torn ... Dance me to the end of love ...Leonard Cohen
2 ) Over and over I look in your eyes...you are all I desire...you have captured me... I want to hold you ... I want to be close to you ... I never want to let go ...
Could I look into your eyes ... Could I hold you close beside me ... Could I hold you for all time ... Could I could I have this kiss forever
Over and over I've dreamed of this night... Now you're here by my side ...You are next to me ... I want to hold you and touch you taste you ... And make you want no one but me ... I wish that this kiss could never end ... ENRIQUE IGLESIAS
3 )
It may be over but it won't stop there, I am here for you if you'd only care ... You touched my heart you touched my soul ... You changed my life and all my goals ... And love is blind and that I knew when, ... My heart was blinded by you ...I've kissed your lips and held your head ...Shared your dreams and shared your bed ...I know you well, I know your smell ... I've seen you cry, I've seen you smile ...I've watched you sleeping for a while ... I'd be the father of your child ... I'd spend a lifetime with you ... I know your fears and you know mine ... We've had our doubts but now we're fine, And I love you, I swear that's true ... I cannot live without you ... Goodbye my lover.Goodbye my friend. You have been the one. You have been the one for me... James Blunt
4 ) I don't wanna hear, I don't wanna know ...Please don't say you're sorry... I've heard it all before ... You're not half the man you think you are...Save your words ... because you've gone too far ... I've listened to your lies ... and all your stories ... You're not half the man you'd like to be ... I don't wanna hear, I don't wanna know ... Please don't say 'forgive me' ... I've seen it all before ... And I can't take it anymore ...I've heard it all before ...I've heard it all before ... Madonna
5 ) Even the birds have packed up and gone,They're flying south with their song ... And my love, she too has gone, she had to fly ... Take care, it's such a lonely sky... They'll trap your wings my love and hold your flight ... They'll build a cage and steal your only sky ...Fly away, fly to me, fly when the wind is high ... I'm sailing beside you in your lonely sky ... Fly away, fly to me, and if you need my love ... I'm sailing beside you in your lonely sky...chris de burgh
راستی دوستانی هم که در این مورد ننوشتن اگر دوست دارند وارد این بازی بشن ... شاهین ... آجرپاره ... DESERTER ... سعید ... پولک آبی ... من ... ذهن خاکستری ...
*** ارشیا هم با اون نقدهای عالیش ، چیزی در این مورد ننوشته . . . اگه دوست داری خوشحال میشیم بدونیم تو چی گوش میدی ...
یادداشت یک : چه بی جنبه بازی در آوردم ... چقدر نوشتم ...!!!
یادداشت دوم : یه چیز مهم یادم رفت ... آلبوم "یادگار دوست" مال شهرام ناظری ... عالیییه ...

داستان اول : دوستی تعریف میکرد رفته بود یک مرکز اپیلاسیون ، یک دختر 22 ساله اونجا کار میکرده که کار دوستم را هم اون انجام داده. فکر میکنم همه بدونن کسانی که در آرایشگاه ها کار اپیلاسیون انجام میدن بیشتر یک جور حالت کارگر دارند ... یعنی در کل شغل خیلی پایینی محسوب میشه ، مگر آرایشگاه های کوچک که یک نفر چند تا کار رو با هم انجام میده و خوب اون داستانش متفاوته ... ضمن کار این دختر خانم با دوستم مشغول حرف زدن میشه و به اصطلاح سر صحبت رو باز میکنه ... دخترک در یکی از دانشگاه های دولتی تهران روانشناسی میخونه و عاشق رشته اش بود . میگفت رشته ام بهم خیلی کمک میکنه که کارمو بهتر انجام بدم و از بقیه متفاوت باشم ... میگفت هر کس که میاد اپیلاسیون از نظر روانی خودشو برای درد کشیدن آماده کرده ، و کسانی هم که براشون این کار رو انجام میدن، معمولا میخوان خیلی سریع کارشون تموم بشه تا بتونند تعداد بیشتری رو در روز جوابگو باشند ... حالا این دختر میخواست توی کارش متفاوت باشه ، دوستم میگفت وقت زیادتری صرف میکرد و خیلی عالی کارشو انجام داد . جاهایی از بدن که این کار به شدت روشون دردناکه تقریبا بدون درد براش گذشته بود ... دخترک توی چندین آرایشگاه کار میکرد و در هر آرایشگاه شغلی متفاوت داشت. در نهایت میخواست گریمور عروس بشه … در حال درست کردن آلبومی از کارهاش بود که بتونه به عنوان رزومه کاری به آرایشگاه ها نشون بده و وارد کاری که دوست داره بشه... از چهره ی هر کسی که خوشش میومد ازش خواهش میکرد که مدلش بشه تا آرایشش کنه و ازش عکس بندازه …برای آلبومش. رشته اش رو دوست داشت چون بهش کمک میکرد در کارش موفق تر باشه.
داستان دوم : همکارم با شوق و ذوق فراوان وارد دفتر شد و گفت حدس بزن صبح چطور اومدم شرکت ... گفتم چطور ... گفت با تاکسی شادی !!! این همکار خواب آلوی من که همیشه کل مسیر رو در خواب به سر میبره و صبحها با چشمهای باد کرده و بی حال میاد شرکت دیروز با انرژی فوق العاده ای وارد شد . سوار یک سمند شده بود که توش پر از نوشته های با مزه بوده ... جلوی داشبورد ماشین یه عالمه شمع و عروسک های با مزه چیده شده ... یه نوشته بالای کمربند ایمنی که مضمونش این بوده : "به جوانهای جویای کار 100% تخفیف به بازنشسته ها 50% تخفیف داده میشود" روبروی این یادداشت یادداشت دیگه ای بوده که : "هر کس امروز تولدشه یا سالگرد ازدواجش هست و یا اسمش شادیه هدیه خواهد گرفت"
بین صندلی های جلو، یک جعبه زیبا پر از آبنبات گذاشته بود که به همه ی مسافر ها آبنبات میداد... با یک سلام و صبح بخیر محکم و گرم به همه خوشامد میگفت و به خانم ها هم موقع خارج شدن یک یادگاری میداد ، به کسانی که ازدواج کرده بودند یک عروسک کوچولو میداد که به همسرشون بدن و به کسانی که ازدواج نکرده بودند یک کاردستی شبیه گلابی که خیلی با مزه بود تا به دوست پسر یا نامزدشون هدیه بدن. دوستم با موبایلش چند تا عکس انداخته بود که راننده وقتی صدای دوربین رو شنیده گفته: نوشته ی اون بالا رو بخون ... نوشته این بود : "منطقه ممنوعه ، عکسبرداری و فیلم برداری ممنوع! متخلفان به عنوان جریمه باید 1000 تومان بپردازند" ... که البته قضیه با شوخی وخنده گذشته ... وقتی عکسها رو نشونمون داد ، دیدم خیلی با سلیقه و زیبا همه چی چیده شده و از توی عکس هم انرژی خوب این ماشین قابل احساس بود. البته آبنبات همکارم نهایتا به من رسید ;) ... این آدم به هر حال کارش جابه جا کردن مسافرهاست ، کاری که به نظر خیلی از ماها شغل پایینی محسوب میشه ولی چقدر خوشحال و با انرژی بود و چه زیبا شادی رو بین آدمها پخش میکرد .
.
.
.
چند وقتی میشه که فکرم تماما مشغوله ... با کارم به شدت مشکل دارم ... خیلی بی علاقه ام ... وقتی همکارهام با ذوق و شوق تمام از فلان تکنولوژی جدید یاد میکنند و سر مزایا و معایت روشهاشون با هم بحث میکنند در خودم ذره ای علاقه حس نمیکنم که منم پاشم و با این موج تکنولوژی همراه بشم. هر روز دارم 8 ساعت وقت مفیدمو دور میریزم برای کاری که اصلا دوسش ندارم.هر وقت به این مسله فکر میکنم که شاید باید وارد فیلدی بشم که بیشتر بهش علاقه داشته باشم ، یاد 6 سالی از زندگیم میفتم که صرف این رشته کردم ... اصلا رزومه کاری من همش همینه ... تحصیلات دانشگاهی ... سابقه کار ...دوستم ازم میپرسید آیا روزی که این رشته رو انتخاب کردی علاقه ای وجود داشته ؟ خوب که فکر میکنم میبینم آره، اولش این رشته رو دوست داشتم البته بهش دیدصحیحی نداشتم و فقط از دور میدیدمش ... بعد از یکی دو سال فهمیدم که دوسش ندارم ولی ادامه دادم ... الان هم با اینکه توی کارم موفقم و همه از کارم احساس رضایت دارند خودم اصلا خوشحال نیستم ... میدونم که آینده ای برام نداره ... چون من دنبال هیچ چیز جدیدی نمیرم و تماما دنبال یک راه فرارم ... دوست داشتم به جای این رشته، روانشناسی یا دکوراسیون داخلی خونده بودم ... منی که علاقه ام این هست که یا با آدمها در ارتباط باشم و یا کاری از روی ذوق و سلیقه خودم انجام بدم نمیدونم چطور شد که رفتم و یک رشته فنی خوندم... ولی اینکه بعد از 6 سال درس و کار در یک رشته فنی ، تغییر مسیر بدم به یک فیلد کاملا متفاوت نمیدونم چقدر عاقلانه است ... جنگ با خانواده ... سعی در فهموندن حرفم به اونها که تقریبا کار غیر ممکنی محسوب میشه ... در اوج فکرهای خودم برای انتخاب یک مسیر دیگه در زندگی دو تا داستان بالا رو به فاصله کمی شنیدم ، خیلی به فکر فرو رفتم ، آدمهای معمولی که دارند سعی میکنند متفاوت باشند، دارن سعی میکنند در فرصت زندگیشون مثبت تر بدرخشند ، دوست دارم منم یکی بشم مثل اونها ...باید دنبال یک راه جدید بگردم ... مسیری که حداقل از خودم راضی تر باشم و کارمو بیشتر دوست داشته باشم . تصمیم گرفتم موازی با کارفعلیم ، به کارهایی که فکر میکنم بهشون علاقه دارم بپردازم ... میخوام وارد گودشون بشم ... برم دوره های آزاد اون رشته ها رو بگذرونم ... برم ببینم چیزی که از بیرون میبینم با چیزی که واقعا وجود داره یکی هست ... اون وقت اگر فکرم با چیزی که دیدم یکی بود احتمالا باید خودمو برای یک جنگ آماده کنم.
بعد از مدتها دیشب دوباره خوابشو دیدم ... تو خواب میدیدم که در همین روزها هستیم .یه جایی شبیه به یک کنفرانس منو دید و با همون لحن مهربون و صمیمیش اومد جلو مچ دستمو گرفت گفت : دختر بیا اینطرف کارت دارم ... توی یه اتاق رفتیم، خیلی گرمو خودمونی شروع به حرف زدن کرد انگار نه انگار که این همه اتفاق افتاده. من ولی هوشیارتر بودم .با خودم میگفتم گول این حرفها رو نخور. میبینی که با چند نفر دیگه هم وضع همینه ... احساس میکردم که همه اینها مقدمه چینی هست که بهم نزدیک بشه ... خیلی ناراحت بودم ... با خودم فکر میکردم خیلی آدم سو استفاده گری هست.. ولی خوب همزمان دوسش هم داشتم ... میگفت الان هیچکس تو زندگیم نیست... حرف میزد حرف میزد حرف میزد ...منم یادم میافتاد که چند روز پیش به یکی از دوستای صمیمیم نخ داده بود... ولی با این حال از اینکه دیده بودمش و باز داشتیم با هم حرف میزدیم کلی خوشحال بودم ... من همین آدم الانم بودم ولی باز هم خیلی دوسش داشتم ... خیلی زیاد... با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم.
.
.
.
توی راه همش جلوی چشمم بود ...هنوزم وقتی از کنار هر ماشینی که شبیه مال اونه رد میشم، ناخودآگاه توی ماشینو نگاه میکنم که شاید اون باشه ...آره ... دلم براش تنگ شده ... بعد همزمان حالم از خودم بهم میخوره که چرا هنوز این احساس لعنتی وجود داره ، انگار کورم و نمیبینم طرف چقدر عوضی بود. اصلا انگار آدمها هرچی عوضی تر باشند من بیشتر دوسشون دارم ... خودش همیشه بهم میگفت : "You are looking for bad guys" ... یاد روزهایی افتادم که از صبح وقتی میدونستم عصر قراره همو ببینیم چقدر خوشحال بودم ، یاد برخوردهای گرمش میفتم هر بار که همو میدیدیم . اون روزها همیشه طوری که اون دوست داشت آرایش میکردم... آره...یاد روزهای خوب گذشته به خیر ... یاد روزی که قبل از کار ، ساعت 7:30 رفتم دیدمش ...یاد قهوه مشترکی که در یک فنجان با هم خوردیم و بعد فالی که اصرار داشتیم برای هردومون معنی بده... یاد اون روزهایی که تلفن محل کارم وقتی زنگ میزد سریع میپریدم پشت میزم و با اشتیاق شماره رو نگاه میکردم که شاید شماره اون باشه و اکثرا هم بود... یاد روزی که از وسط یک جلسه مهم ناخودآگاه اومدم بیرون رفتم توی آشپزخانه شرکت و بهش زنگ زدم ، عین یه آدم آهنی این کار رو کردم ... تا گوشی رو برداشت گفت: هووورا ، کلی تمرکز کرده بودم که همین الان بهم زنگ بزنی وقتی اسمتو رو مبایلم دیدم کلی خوشحال شدم ... همیشه میگفت از الو گفتنت خیلی خوشم میاد ، چه با انرژی و مهربون گوشی رو برمیداری...
بعضی وقتها با خودش زمزمه میکرد "مستان سلامت میکنند" ... یه بار گفتم خوب بقیه آهنگ را چرا نمیخونی. گفت فقط همین یادمه ... از مراسم مولانا در قونیه که اجرای زنده این آهنگ را شنیدم همین تو ذهنم باقی مونده ... براش سی دی بوی بهشت رو گرفتم مال حسام الدین سراج ... این آهنگ هم توش بود ... وقتی داشت از ایران میرفت بهش دادم ... کلی خوشحال شد و ذوق کرد. حالا امروز صبح بعد از مدتها این آهنگ را دوباره گوش کردم ...
"ای آرزوی آرزو
این پرده را بردار از او
من کس نمیدانم جز او
مستان سلامت میکنند"
.
.
.
با خودم فکر میکنم اگه من اون شلوغ بازیها رو در نمی آوردم یعنی الان وضع از چه قرار بود ؟ حالا که ایران بود یعنی ما چطور بودیم با هم ...
.
.
.
ولی از همه این حرفها گذشته باید به خودم یه آفرین گنده بگم ... در همه این روزهایی که ایرانه و من از 1001 طریق مختلف خبرشو دارم هیچ حرکتی ازم سر نزده ... خیلی آروم نشستم و صدام در نمیاد ... بعد با خودم میگم اگر این دوست عزیزم نبود شاید به این راحتی نمی تونستم اینقدر راحت بیخیال بشم ... شاید نه حتما !
یادداشت یک : خوشحالم که امروز مامانت با چشم چپ از خواب بیدار شد ! من down تر از اونی هستم که بخوام به کس دیگه ای انرژی بدم.
یادداشت دوم : نبش قبر کردن خاطرات گذشته خیلی کار گندیه ... خیییییلی ... ولی یه وقتهایی مثل امروز خودش میاد و ول کن هم نیست ...
یادداشت سوم : خیلی خوبه وقتی از کسی یاد میکنیم منصف باشیم ... قطعا همه چیز بد مطلق نبوده ... چیزهای خوب هم کم نبوده که آدم تو رابطه مونده.