
دیشب برای یک جوراب درآوردن ساده از یک پا حدود 5 دقیقه وقت صرف کردم ، در نهایت با کمک پایه ی یک صندلی که مرتب هم روی سرامیک لیز میخورد موفق شدم! ... در کل حس عجیبی بود ... کارهای روزمره ای که قبلا حتی بهشون فکر هم نمی کردم این چند روز شدند بزرگترین دغدغه های زندگیم ، مثل داخل وان حمام شدن بدون خم کردن زانوی راست ، دستشویی رفتن ،سوار و پیاده شدن از ماشین (در این یکی استاد شدم!) ، بالا پایین رفتن از چند تا پله و ...
رفته بودیم ظهیر الدوله ، بحث از اینجا شروع شد که فروغ فقط 31 سال عمر کرد ولی جاودانه شد ، توجهمون به باقی قبر ها جمع شد ، دیدیم اکثر هنرمندهای اونجا در جوانی مردند ...با وجود صفای اونجا و حال وهوای خوب فکرهای مختلفی راجع به زندگی و مرگ و چطور زندگی کردن و اصلا چرا باید زندگی کردن! از ذهنمون گذشت وکلی حالمون رو دگرگون کرد...
همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد ... نفهمیدم چی شد فقط حس کردم دهنم پر شد از طعم خاک، شکه شدم و فقط گفتم : آی زانوم ...
از دیشب تا حالا هزار تا فکر توی ذهنم آمدند و رفتند ... به این فکر میکنم که واقعا هر آنچه که ما داریم و فکر میکنیم که مالک ابدی و ازلیش هستیم میشه به چشم بر همزدنی از دست بره ، حالا میخواد سلامتی بدن باشه ، پول باشه ، آبرو باشه یا موقعیت اجتماعی ... همه چیز موقتیه و ما اینقدر غرق شدیم در روزمره گریهامون که گاهی یک تلنگر لازمه تا بهمون یادآوری بشه که کی هستیم و کجای کاریم . حالا از اینکه زانوم صدمه دیده یا دستم زخمی شده ناراحت نیستم ... فکر میکنم حتما در این اتفاق برای من حکمتی بوده تا هم ذهنمو از مشغولیتهای مزخرف خالی کنه و هم کمی باعث بشه که فکر کنم ...
یادداشت 1 : نگاه کنجکاو آدمها توی خیابون ، وقتی نحوه ی در ماشین نشستنمو میدیدند یا توی رستوران وقتی مجبور بودم برای پشت میز نشستن پام رو روی یک صندلی دیگه بگذارم برام عجیبه ... چون پام تو گچ نیست لابد فکر میکنم من همیشه همینطور بودم ، راستی چرا اینقدر بد نگاه میکنند؟
یادداشت 2 : چهارشنبه قراره برم دکتر ، ولی به طور عجیبی از حسهای الانم خوشم میاد ... دچار مازوخیسم شدم انگار ... شاید تا شنبه نرم دکتر :)
یادداشت 3 : شاکرم به خاطر تک تک قسمتهای بدنم ... که اگر هر کدام کار نکنند یا بد کار بکنند کل سیستم زندگیم مختل میشه و تحت شعاع قرار میگیره.