
دفعه ی اولی که دیدمش شهریور سال پیش بود ... اون روز هیچ حس خاصی بهش نداشتم ، چیزی مثل عشق در نگاه اول و این حرفها نبود ... به نظرم خیلی معمولی اومد ، دوستم سر صحبت رو باهاش باز کرد ... 2تا دوربین همراهش بود و معلوم بود که عکاسی میکنه ... بحث شد سر دوربینها و قیمتهاشون و مدلشون . من در این بحثها مشارکتی نکردم ... شنونده بودم ، فقط فهمیدم که فنی خونده و عکاسی hobby ش هست ...
وقتی دفعه ی اول دو تایی بیرون رفتیم و کمی با هم حرف زدیم حس خوبی بهش پیدا کردم . به نظر پسر ساده و بی غل و غشی اومد. حوصله ی آدمهای 7 خط رو دیگه نداشتم ، اون موقع دلم یه دوست خوب و مهربون میخواست . همین . . . ولی خوب این دوست خوب و مهربون خواست که نزدیک بشه ، نزدیک و نزدیکتر بشه . . . اولش کمی مقاومت کردم . ولی بعد خودم رو سپردم به جریان زندگی . از آبان به اینور تقریبا همه ی وقتهای آزادمون رو با هم گذروندیم . همه ی فضاهای اطرافم رو با حضورش پر کرده . از این حس که یک نفر این همه هست خوشحالم . به عنوان یک دوست خیلی وقتها به شدت رو اعصابم راه میره ، به شدت سهل انگار میشه و یا خیلی خودخواه و دیکتاتور ... همه ی اینها درست ، منم حتما یک سری خصوصیات دارم که اونو آزار میده . ولی همیشه یک چیز منو در این رابطه نگه داشته ... اینکه در اوج سختترین دعواهامون همیشه اگر حرفی از رفتن و اتمام رابطه پیش کشیده بشه ، به شدت برافروخته میشه و مخالفت میکنه ، از ته ته دلش نمیخواد که تموم بشه حتی اگر اون لحظه خیلی از من آزرده شده باشه. همین حسی که ازش میگیرم باعث شده با وجود ناراحتی هایی که پیش میاد دیگه مثل رابطه های قبلیم زیر همه چیز نزنم و کمی صبور باشم تا اوضاع دوباره روبراه بشه ...
امروز که از صبح خونه بودم همش با خودم فکر میکردم یعنی آخر و عاقبت این رابطه به کجا کشیده میشه ... در زمان حال خوبم و خوشحال ... ولی واقعا هیچ دیدی از آینده ندارم ، حتی از چند ماه دیگه ... یک مشاور بهم میگفت رابطه هایی که بدون تعهد برای آینده هستند خیلی دوامی نمی آورند ... میگفت دخترها از یک روزی به بعد دنبال یک تعهد و اطمینان میگردند و اگر جوابی نگیرند خواه ناخواه سرد میشن و حتی جذب افراد دیگری میشوند ... من در مورد خودم هیچ دیدی ندارم ... اصلا نمیدونم اون روز برای من هم وجود داره یا نه ... نمیدونم کی از این رابطه خسته میشم و دلم تعهد میخواد ... نمیدونم ... ولی امیدوارم حالا حالا ها حداقل نباشه ...
پی نوشت : امروز یک کتاب جدید رو شروع کردم به اسم "آیین جان" ... نویسنده اش دن میامن هست از انتشارات کاروان ... داستانی با تم عرفانی ... همینطور که پیش میرم بیشتر خوشم میاد ازش ... اگر دوست داشتید بخونیدش.

شهریور گذشته با یک گروه گردشگردی و جهانگردی ، طی یک قرار اینترنتی رفتیم خانه هنرمندان . . . من با دوستام و 2 تا از همکارهام بودم ، از بقیه ی آدمهای اونجا کسی رو نمی شناختیم . اون روز با چندتا از دخترهایی که اومده بودند اونجا و چند سالی از من بزرگتر بودند آشنا شدم . یکیشون تعریف میکرد که عید با چند تا از دوستهاش رفته بودند افغانستان. هرات و چند شهر دیگه رو دیده بودند ، کلا زمینی سفر کرده بودند و بعضی از شبها توی دهاتهای اونجا پیش مردم محلی خوابیده بودند ، یک شب هم توی یک خونه ی دهاتی پیش یک خانم باردار مونده بودند و به اصرار اون خانم اسم دختری که در شکمش بود رو براش انتخاب کردند ... از زیبایی طبیعت اونجا خیلی تعریف میکردند کلی هم عکاسی کردند و بعد از 10 روز برگشتند ... اون روز میخواستند برنامه یک سفر دیگه رو بگذارند !
تو دلم بهشون حسودیم میشد ، به آزادی که داشتند . به اینکه اگه اراده میکردند پامیشدند میرفتند هر جای دنیا ... بعد با خودم مقایسه میکردم ... اگه من برم به خانواده ام بگم دارم میرم افغانستان با یک سری دوست! که شما هم نمیشناسیدشون چی میشه !! ... دختره میگفت خانواده ی من از مال تو بدتر بودند ولی یکبار بدون توضیح گذاشتم رفتم ، حالا هرجا میخوام برم فقط میگن احتیاط کن ! همین! ولی داستان من با مال اونها فرق میکنه ، من در هیچ برهه ای از زندگیم تا این حد یاغی نبودم... همیشه سعی کردم به دل خانواده ام راه بیام . اصولا دختر آرومی بودم به همین خاطر آزادی های خوبی داشتم ، ولی نه تا این حد که با چندتا دختر پسر که خانواده ام نمیشناسنشون برم مسافرت ، اونم نه هتل و تور بلکه به اون فرم ...
دیروز مهمون های روسی مون اومدند ... 2 تا دختر و یک پسر ... دوستی خاصی بینشون نبود ولی با هم سه تایی سفر میکردند ، با دیدن اونها انگار داغ دلم تازه شد ... یکی از دخترها همش 2 سال از من بزرگتر بود ، ولی آزادانه با هرکسی که دوست داشت در هر زمان که میخواست سفر میکرد ...
همیشه وقتی مقابل این جور آدمها قرار میگیرم این حس بهم دست میده که اختیارم دست خودم نیست ، اون وقت دوست دارم این تارهایی که دورم تنیده شده رو پاره کنم ، آزاد باشم ، آزادانه زندگی کنم ... فقط خودم برای خودم تصمیم بگیرم و نظر بقیه تاثیری در کارم نداشته باشه . همیشه به همه و به خودم میگم من به نظرات خانواده ام احترام میگذارم ، میگم عقاید سنتی اونها رو نمیشه عوض کرد به همین خاطر تلاش بیهوده نمیکنم ، هزار سال هم اگه من بشینم به پدرم بگم میخوام با دوست پسرم برم مسافرت تهش نظر اون همون هست که از اول بود و تنها نتیجه اش هم این میشه که احتمالا از من سلب اطمینان میکنه و دیگه حتی با دوستهای دخترم هم نمیتونم جایی برم ... حالا خر بیار باقالی بار کن !... اینجوری میشه که مجبور میشم دروغ بگم ... بگم با دوستای دخترم دارم میرم سفر ... نه من بلکه دوستام هم همینو میگن اون وقت همگی با دوست پسرهامون بریم ...ولی من اینطوری هم دوست ندارم ... ... برای کاری که فکر نمیکنم اشتباه باشه و کاملا حق خودم میدونم دوست ندارم به کسی دروغ بگم .همیشه مطیع بودنم رو در مقابل خانواده به این حساب میگذارم که دوسشون دارم ، نمیخوام ناراحتشون کنم ، عقایدشونو درک میکنم و سعی میکنم باهاشون کنار بیام ولی ته ته فکرم ، وقتی با خودم روراست هستم میدونم قضیه این حرفها نیست ... اینها به خاطر خانمی من نیست ، من جسارت این کارها رو ندارم ... جرات پاره کردن این تارها رو ندارم ... نمیدونم خارج از این تار چی منتظرم نشسته ... آره اونقدر قوی نیستم که بگم قید همه ی حرفها و پیش آمدها رو میزنم ، بگم این زندگیه منه از این جا به بعد میخوام خودم برونمش ، خارج از همه باید ها و نبایدها ... خوب ها و بدها ، خارج از حرف مفت همه ی آدمها. . . زیر نقاب دختر خوب بودن از دید خانواده ام نشسته ام ، اکثر روزها حتی با نقابم یکی شدم ولی گاهی با یک تلنگر دوباره به خودم میام ... یادم میاد که خواسته من چیز دیگه ایه و فعلا دارم مدارا میکنم. . .
یادداشت 1 : یاد آهنگ جبر جغرافیا افتادم ... اگه من یه جای دیگه ی در این کره خاکی بدنیا اومده بودم چقدر جنس خواسته هام میتونست متفاوت باشه ...
یادداشت 2 : چرا کارهای خارج شدنم از ایران همش پیچ میخوره ... انگار همه ی نیروها به صف شدند که جلوی خروج منو بگیرند...(به قول نامجو : ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت ... کی با ما راه میایی جون مادرت ... )
یادداشت 3 : یک عضو جدید به خانواده مون اضافه شده ... یک بچه گربه کوچولوی پشمالو که هنوز 2 ماهش هم نشده...از راه نرسیده بدجوری خودشو تو دلم جا کرده ...
یاداشت 4 : به شدت دلم مسافرت میخواد ... جاش هم اصلا مهم نیست ... فقط میخوام یه چند روزی دور از دغدغه های روزمره باشم ...
