تبليغاتX
یادداشت های لیلی

صبح که بیدار میشم با خودم میگم بالاخره بعد از چند روز امروز چند ساعتی رو با هم دوتایی میگذرونیم ... دروغ چرا دلم براش تنگ شده ... به دقت لباسهایی که میخوام بپوشم رو انتخاب میکنم، سی دی فیلم رو محض احتیاط توی کیفم میذارم ، عطرم رو بر میدارم ، برای بار آخر توی آینه خودمو برانداز میکنم و راهی میشم ... با خودم میگم امروز روز منه ... راس ساعت 8 صبح زنگ میزنم بیدارش میکنم امروز خیلی با انرژیم بعد از مدتها شدم آدم چندین ماه پیش ... امروز روز منه ... بی خیال مدیرمون که طبق معمول داشت میرفت رو اعصاب و من نذاشتم که بخواد منو کمی آزرده کنه آخه امروز روز منه ...

...

بحثمون میشه سر هیچی ، تن صداش میره بالا ... از لابه لای دادو بیدادش فهمیدم ذهنش داره کجا رو اشتباه میره . فرصت نمیده توضیح بدم ... با صدای بلند یکسری حرف میزنه منم دست و پا میزنم منظورمو بفهمونم که مثل همیشه نا موفقم ، هنوز جواب خداحافظ گفتنشو ندادم که تلفن رو قطع میکنه ... یک لحظه خون توی رگهام به جوش میاد ، سعی میکنم به خودم مسلط باشم زنگ میزنم آروم میگم جواب خداحافظیت رو نداده بودمااا ... و باز هم تلفن قطع میشه ... بهم بر میخوره ، خیلی هم بر میخوره ... حالا صد سال هم بشینه بگه باید زود قطع میکردم ، تو دفتر روزنامه نمیتونم با تو بحث کنم یا هرچیزی من اینها رو نمی فهمم من آزرده شدم ... 10 تا اس ام اس بعدش هم راه به جایی نبرد وبحث اساسا بی محتوای ما پا در هوا باقی موند. میگه ساعت 5 بیا حضوری حرف بزنیم ... من آزرده شدم بهش میگم تو که حرف نمیزنی میخوای داد بزنی و به من هم گوش نمیدی منم حوصله دعوا ندارم ... هیچی نمیگه منم چیزی نمیگم ... تو دلم یه عالمه غمه و حس گند درک نشدن ... همه ی روز قشنگم و همه ی انرژیهام پرید ... 5:30 کارم تموم میشه دارم وسایلمو جمع میکنم که بیام بیرون ... با وجود اینکه بسیار غمگینم با خودم فکر میکنم چی میتونه هنوز امروزمون رو بهمون برگردونه ... با خودم میگم کاش الان که میرم بیرون ببینم کنار ماشینمه ... یا کاش الان خودش یه زنگ بزنه و فقط بگه به خاطر اینکه اونجوری قطع کردم معذرت میخوام نخواستم بی حرمتی کنم ... اگه این اتفاقها بیفته بقیه اش با من همه چیز رو روبراه میکنم ... میرسم دم ماشین ، نه کسی کنار ماشینم وایساده نه زنگی به موبایلم زده شده ... دمق توی ماشین نشستم ، با خودم میگم من چه کاری الان از دستم برمیاد ... میتونم برم ببینمش و اصلا بحثی نکنیم راجع به این مسایل یا اگر هنوز دفتر روزنامه هست برم اونجا تا با هم بریم همون کافی شاپ دنج خیابون جهان آرا ... مهم نیست کی اول چی به فکرش میرسه ...  مهم اینه که این بحث همین حالا باید جمع بشه ... با اینکه دوبار به اون شکل تلفن قطع شده  پا روی غرورم میذارم بهش زنگ میزنم ... کسی جوابی نمیده ... موندن فایده نداره راهی خونه میشم ...

شب زنگ میزنه و میگه تو که 5 نیومدی من رفتم دنبال خریدهای کاریم و باید زود هم کارمو شروع کنم ... آره خوب ... شکه میشم ... عین این هشت ساعت من داشتم حرص میخوردم ، اونم دنبال کاراش بود ... لجم گرفته از ضعف خودم ... از بها دادن بیش از حدم به رابطه ای که اون حداقل الان عین خیالشم نیست ...

با هم یکم بحث کردیم وسط حرفها یک لحظه اینطور به نظرم اومد که دارم با یک آدم آهنی حرف میزنم ... حس میکردم اونقدر گاردهاشو بالا نگه داشته وسفت چسبیده که از محالاته حتی یک کلمه از حرفهامو درک کرده باشه ... نمیدونم ... ولی یک چیزی مثل یک سد جلوی هر چیزی رو به روش بسته ... شاید این سد رو آدم قبلی ساخته باشه و من حالا نا خواسته دارم به نوعی به چوب اون رانده میشم . .. همینجوری میشه که بعد از چند بار جر و بحث های الکی منم کم کم دلسرد میشم ... درک نشدنم آزارم میده ... وقتی عکس العملشو ، برافروخته شدنشو ، بالا رفتن تن صداشو ، بی حرمتی شو توی عصبانیتش سر موضوعات اساسا بی ارزش میبینم فقط یک پیغام از اونا میگیرم و بس ... "کی دوباره میشی همون عروسک قبلی ؟ ... کی میشی همونی که وظیفه اش فقط انرژی دادن به من بود و اصلا بلد نبود از چیزی گله کنه و صداش در نمیومد ؟ کی به من سرویس بهتری میدی ؟ کی به من آرامش میدی؟ ... " اون که نمیبینه اگر این آدم امروز تغییر کرده میتونه قسمت عمده اش به خاطر روابط ما باشه ، رابطه ای که ذهنم توش رها نیست ، فکرم آرامش نداره ، رابطه ای که همیشه یک دغدغه ای توش بوده و هنوز روی آرامش به خودش ندیده ...

الان توی خلوت خودم با خودم فکر میکنم که نمی خوام side effect یک رابطه باشم که بودنم شاید کمی حال رو شیرین تر کنه و نبودنم lost ی برای پارتنرم محسوب نشه ... دوست ندارم بودنم به واسطه انرژی دادنم به پارتنرم باشه که اگه این منبع انرژی نشد یکی دیگه که هست ...

پس من چی ؟ انتظارات من چی ؟ توقعاتم و خواسته های قلبیه من چی ؟ ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 22:41 توسط لیلی |

سه روز گذشته برام مثل یک رویا بود... پر بود از حسهای تازه ... دوستان تازه ...دیدن جاهای تازه ...سه روز زندگی در طبیعت بکر و زیبا و جدا شدن از همه ی دغدغه های اخیر کاری و خانوادگی. تجربه ی قشنگی بود برای منی که مسافرت رو فقط اقامت در هتل و داشتن همه ی امکانات دیده بودم . این چند روز سفر از همیشه آروم تر بودم ... ساکت تر بودم... چراشو نمیدونم ... ولی خوب بود خیلی خوب. نزدیکهای غروب توی کوچه پس کوچه های ده ی که قرار بود یک شب رو اونجا بگذرونیم قدم میزدیم ... از کنار هر کسی که رد میشدیم بهمون سلام میدادند ...  خیلی جالب بود ... چقدر ادمهای اینجا به هم نزدیک بودند ، چقدر پیرزنی که باهاش حرف میزدیم سرزنده و راضی بود ... با اینکه حتی توی خیابانها اسفالت وجود نداشت و با هر قدم که برمیداشتی همه ی لباسهات گلی میشدند و ساده ی ساده زندگی میکردند ولی آدمهاش شاد بودند و راضی . آخ که چقدر این رضایت ارزشمنده ...

میگن آدمها رو تو سفر باید شناخت ... این اولین مسافرت دوتایی ما بود ... همه چیز قشنگ و زیبا پیش رفت ... علیرغم دلخوریهای همیشگی که میاد و میره و مزه ی زندگیه تک تک لحظاتش رو دوست داشتم ... وقتی داشتیم آروم آروم حاشیه ده راه میرفتیم و باهم به آهنگ مورد علاقه من گوش میدادیم قلبم پر بود از عشق ، حس میکردم آدم کنارم رو بیشتر از هر کسی دوست دارم ... بی پروا از احساساتم گفتم ... پاسخم بوسه ی گرمی بود که به لبهامون نشست ... زیر نم نم قشنگ بارون و وزش باد خنکی که لابه لای موهام حسش میکردم ...

دوستای خوبی که همراهم بودند  این سفر رو  بسیار دلچسب تر کردند ... خنده های از ته دلمون ... حس مشترک پیاده روی چند ساعته توی اون جنگل زیبا و بکر و مصاحبت خوبی که با هم داشتیم ... همه چیز زیبا و قشنگ بود ...

حسهای قشنگم دیری نپایید ... با رسیدنم به خونه انگار به حقیقت تلخ زندگی پرتاب شدم . پدرم از من راجع به وسایل خونه سوال میکرد ... و من بی اعتنا و مست از شادی این چند روز گفتم هر وقت خواستم ازدواج کنم به مد روز اون موقع خودم خرید خواهم کرد ... و با این حرف من باز هم سر بحثهای کهنه باز شد ... تازه به آرامش رسیده بودم که یک تلفن بی موقع دیگه ضربه نهاییشو به من زد ... تلفنی از یکی از اقوام پدرم که برای پسر یکی از دوستان وقت خواستگاری میخواستند ... و صدایی که با لبخند به من گفت فکر میکنم این آدم دیگه مشکلی نداشته باشه ... پسر دکتر __ که استاد دانشگاه و آشنای پدرم بود و پسرش که صاحب فلان کلینیک پزشکی هست و ... بقیه شو نشنیدم ... هیچی نگفتم ... اینبار هیچ بهونه ای نمیتونستم بیارم ... خوب میدونستم که همه ایرادهایی که از همه گرفتم اینبار جایی نداره ... چطور میتونم به پدرم بفهمونم که من نمی خوام ازدواج کنم و اگر یک روز اینکار رو بکنم حتما با عشق خواهد بود ... معلومه که نمیتونم ...در اتاقم رو بستم و اجازه دادم به اشکام که جاری بشن ... معده ام درد گرفت ... همش عصبی بود ... از روز اول واضح بود که فقط عصبیه ... این من بودم که خواستم وانمود کنم اینطور نیست ... شاید باید این نقاب بی تفاوتی نسبت به رابطه ام رو از چهره ام بردارم و ته ته احساسم رو به مادرم بگم ... شاید این کار درستتر باشه ... شاید اگه اون عمق احساس من رو بدونه اوضاع بهتر بشه ... شاید ، شاید ، شاید ... نمیدونم ...

حالا الان که به چند روز پیش نگاه میکنم فکر میکنم تمامش یک رویا بود ... یک رویای شیرین ... رویایی که خوشحالم اتفاق افتاد ...

+ نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 23:15 توسط لیلی |

 

از دیروز همش تو فکرم و دلم بسیار گرفته . . .

قضیه از تلفنهای گاه و بیگاه یک خانم به یک همکار آقا شروع شد . بعدا کاشف به عمل اومد که انگار این همکار محترم به جز خانمشون و داشتن دو تا بچه که یکیش هم دبیرستانیه نفر سومی هم در زندگیشون وجود داره ... اگه به من میگفتند در کل این شرکت کدوم مرد متاهلی میتونه دوست دختر هم داشته باشه این آدم قطعا آخرین مرد بود ... (در این حد !)

هر چند اینبار اولین باری نبود که در محیط کار مردهای متاهل که دوست دختر دارند رو میبینم و هستند کسانی که خیلی راحت در مورد دوست دخترشون حرف میزنند و اگر بهشون بگی پس خانمتون چی؟ آنچنان با تعجب نگاهت میکنند که انگار از یک کره دیگه اومدی . . . ولی این آقا با بقیه فرق داشت ، خیلی دلم گرفت وقتی این قضیه رو فهمیدم . . .

بعدش اینکه دیروز با یکی از همکارام بیرون راه میرفتیم ،این همکارم یک دختر 25 ساله هست با شرایط مشابه خودم ... موبایلش زنگ زد شروع کرد به حرف زدن و گفتن و خندیدن ... در مورد بچه شخصی که پای تلفن بود حرف میزد وسط های تلفن هم پرسید که از زندگیت راضی هستی با هم خوبید یا باز هم دعوا دارید ...تا اینجا حال من خوب بود ، اونجایی حالم بد شد که فهمیدم طرف متاهل هست و این دختر هم بدون توجه به این قضیه خیلی راحت در موردش حرف میزد و در جواب سوال احمقانه ی من که "آیا با خانمش دوستی؟" . خیلی عادی و راحت گفت نه . تا حالا ندیدمش و خانمش اصلا اسم منو نشنیده و فقط !!! هفته ای سه چهار بار با هم حرف میزنیم و گاهی همو میبینیم ...!!! نمیتونم توصیف کنم که اون لحظه چقدر عصبانی بودم ...دختری که این همه ادعای دین و مذهب و هزار تا چیز دیگه داره چطور میتونه وسط زندگی یکی دیگه به این راحتی باشه .

یا یک دختر دیگه که هر وقت قرار هست یکی از آقایون متاهل رو ببینه اون روز هفت قلم آرایش میکنه و کلی ادا و اطوار و اس ام اس بازی با طرف که شاید توجه اونو به خودش جلب کنه . . .

از دیروز حالم گرفته است ... یاد حرفهای دخترهای دیگه افتادم ... یاد حرف دختری افتادم که در شرکت قبلیم آمار یک مرد متاهل رو از من میگرفت، وقتی به شوخی بهش گفتم میخوای چیکار طرف زن داره ، خیلی راحت گفت مشکلی نیست بچه که نداره پس قضیه حله ، اونش با من!!! . . . یا یه دختر دیگه که میگفت من از پسرهای متاهل جوون خیلی خوشم میاد و اصلا بیشتر جذب اونها میشم و اصرار داشت که ثابت کنه اونها برای دوستی موردهای بهتریند !!!

حالم از این همه کثافت بهم میخوره ... حالم از جامعه ای که قبح خیانت توش ریخته شده بهم میخوره ... حالم از این همه ادعاهای روشنفکری که ته همش به لجن کشیده شدن انسان و جامعه هست بهم میخوره ...

پی نوشت: یاد یک قسمت از کتاب استخوان خوک و دستان جذامی افتادم . اونجایی که یکی از کرکتر های کتاب میگه :" آهای مردم ! شماها عاشق میشید و عروسی میکنید و بعدش بچه دار میشید و بعد حالتون از هم بهم میخوره و طلاق میگیرید و گاهی طلاق نگرفته باز میرید عاشق میشید..عاشق یکی دیگه...لعنت به همتون که حتی مثل مرغابی نمیتونین فقط با یکی باشین"

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 17:26 توسط لیلی |