تبليغاتX
یادداشت های لیلی


آخرین باری که دیدمش بهمن گذشته بود ... نمیدونسم این دیدار چند دقیقه ای قراره چه حسی رو در من بیدار میکنه . با عجله اومده بودم پایین ، نه آرایشی ، نه لباس خاصی ، حتی عینک طبیم رو هم در نیاورده بودم. ولی اون خیلی آراسته و با دقت لباس پوشیده بود اونطوری که من دوست داشتم با رنگهایی که من می پسندیدم ... بوی ادکلن خنکش فضای ماشین رو پر کرده بود ... با ماشینی که به سلیقه من خریده بودش و گاهی فکر میکرد به قیمتش نمی ارزه ...، با نگاه گرمش تو چشمام زل زد مثل همیشه به گرمی دستم رو فشرد و بوسید ... ولی من یه کوه یخ بودم ، بی حسه بیحس . وقتی توی ماشین کنارش نشستم تا امانتی که دستش مونده بود رو بگیرم به نظرم خیلی غریبه اومد . نمیدونم چرا اون همه معذب بودم . ... گفت یه دور کوچولو بزنیم ؟ ... گفتم عجله دارم ... گفت فقط چند دقیقه ... با بی میلی سری تکون دادم . خدایا من چقدر بد بودم ، چقدر تلخ بودم ... با خودم فکر میکردم پس چرا نسبت به من سرد نمیشه ... گفتم میدونی چیه ، نمیدونم چرا اینقدر برام غریبه ای ،خیلی دوری ... گفتم اندازه ی هزار سال نوری نسبت بهت احساس دوری میکنم ... اصلا انگار نه انگار که ما پنج سال تمام با هم دوست بودیم ... رد تلخ نگاهشو روی صورتم دیدم و به روی خودم نیاوردم ... آروم گفت ولی احساس من هنوز همونه ... بعدش هر دو ساکت موندیم .

بعد از شش ماه وقتی صداشو شنیدم کمی تعجب کردم ... عجیبه که این آدم هیچ حسی رو در من زنده نمیکنه ... حتی وقتی شنیدم که الان یه دوست دختر داره اصلا انگار نه انگار ... نه حسادتی نه کنجکاوی ... هیچی ... خالیه خالی ... فقط اونجا ناراحت شدم که فهمیدم اون دختر این شخص رو چقدر دوست داره و داره به خاطرش تلاش میکنه و این آدم ناتوان از برآورده کردن خواسته اون ، ناتوان از ابراز کوچکترین علاقه ای ، ناتوان از فکر کردن به هیچ آینده ی مشترکی ...

خدا میدونه که چقدر احساس عذاب وجدان میکنم ... مسبب همه ی این احساسات منفی رو خودم میدونم ... ناخواسته کسی رو که عاشقم بود آزار دادم و میبینم که الان ، بعد از دو سال از اتمام اون رابطه ، هنوز ذهنش آزاد نشده و نتونسته کسی رو دوباره دوست داشته باشه ... این روزها خیلی وقتها توی تنهایی خودم خودمو متهم میبینم ... ناراحتم وقتی میشنوم که نمیتونه زندگی عاطفی نرمالشو داشته باشه.


پی نوشت : این روزها خیلی از آدمهای دور و اطرافم برام غریبه شدن ... خیلی ها تو ذهنم عقب رفتن و دور شدن ... خیلی دور

  

+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 16:27 توسط لیلی |


دیروز صبح مثل هر روز دیگه به محض اینکه رسیدم شرکت زیپ کیفم رو باز کردم که کیف لوازم آرایشم رو در بیارم و یکم آرایش کنم ، آخه من ترجیح میدم تا دقیقه ی آخر بخوابم و حاضر نیستم حتی 1 دقیقه از خوابمو برای اینکار حروم کنم، ولی دیروز با کمال تعجب دیدم که کیفم خونه جا مونده و همراهم نیست . تا به امروز همچین چیزی بی سابقه بوده .یه جورایی احساس کردم اعتماد به نفسمو از دست دادم ،از طرفی دوست نداشتم از وسایل شخص دیگه ای استفاده کنم. اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که ساعت 10 سریع برم هایلند که به شرکت خیلی نزدیکه و لوازم آرایش جدید بخرم...ولی هرچی با خودم فکر کردم دیدم خیلی سختمه چون به تازگی کلی هزینه کرده بودم و تقریبا همه چیز خریده بودم ... نهایتا قید این قضیه رو زدم و تصمیم گرفتم راجع بهش اصلا فکر نکنم . همکارم که رسید ماجرا رو بهش گفتم و اونم گفت اصلا معلوم نیست ! تو که همیشه کم آرایش میکنی خیلی با الان فرقی نداره . همین یک حرف کافی بود که اعتماد به نفسم برگرده . نه تنها با ریلکسی تمام تا آخر ساعت کاری کار کردم بلکه بعد از شرکت رفتم باشگاه و هزار تا آشنای دیگه هم اونجا دیدم بدون اینکه ذره ای احساس ناراحتی کنم . حالا خوشحالم که دیروز اون اتفاق افتاد ، واقعا برام لازم بود چون به شدت به وسایل آرایشم عادت کرده بودم ... راستی کاش میشد جلوی هر عادت و وابستگی اینطوری ایستاد و شکستش ... بدون اینکه چیزی از دست بدی ...


پی نوشت : این روزها احساسات متناقض و مختلفی رو تجربه میکنم ...یکجور هرج و مرج به روحم وارد شده . شاید بعدها از احساسات این روزهام بنویسم ... ولی فعلا وقتش نیست ... اصلا هم نیست ...


 
+ نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت 15:1 توسط لیلی |




امروز دارم راهی شمال میشم . خیلی خوشحالم که آخر هفته رو کنار دریا میگذرونم . امروز باید کلی کار تحویل یکسری آدم میدادیم که بالاخره  با هزار بدبختی تمومش کردیم . با اینکه عاشق کار تحلیل و آنالیز هستم ولی این اواخر واقعا نفس گیر شده بود.حالا بعد از چند وقت میشه یک نفس راحت  کشید . آخیییییییییش
 
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 12:29 توسط لیلی |