

پنجشنبه شب نامزدی یکی از صمیمی ترین دوستام بود . نمیدونستم توی همچین مراسمی چه حسی رو تجربه خواهم کرد آخه این آدم اولین دوست صمیمیم بود که ازدواج میکرد ... الان که بهش فکر میکنم خوشحالم ، خیلی خوشحال ... از اینکه شادی و رضایت رو در چهره اش میدیدم خوشحال بودم ... از ته قلبم همون جا براش بهترینها رو آرزو کردم . چه فرقی میکنه که نظر من یا بقیه آدمها چیه ، مهم این بود که با علاقه و محکم انتخاب کرد . توی مراسمش یه لحظه کل دوستیمون از جلوی چشمام گذشت ... چهار سالی رو که با هم شهرستان گذروندیم ... خنده های از ته دلمون ... دعواهای اعصاب خورد کنمون ... قهر و آشتی های دو سال پیشمون ... پیچوندن کلاسهامون ... مشاوره دادنهای بی سر و تهمون به همدیگه ... و از همه قشنگتر همدلی هامون موقع ناراحتی ها و مشکلاتمون ... الان که نگاش میکنم میبینم همش قشنگ بود ... همه این اتفاق ها باید میافتاد تا ما امروز بتونیم به عنوان دو تا دوست خوب روی هم حساب کنیم ... دوست جون عزیزم حالا که زندگیت وارد یه مرحله جدید شده برات بهترین آرزوهارو دارم ... آرزوی خوشبختی و شادیتو ...


کلی حرف ناگفته تو دلم دارم ... یه روزهایی دوست داشتم بیام اینجا و از غوغایی که در درونم هست چیزی بنویسم . ولی همیشه مهر خاموشی به لب زدم...خیلی ساده پذیرفتم که هر آدمی میتونه تو زندگیش (یا تو زندگیت ) یه گندی بزنه که باعث بشه از اون بالاها سقوط کنه و همه ی محاسبات ذهنیتو در مورد خودش و خودت بهم بریزه... به همین سادگی ...
الان دیگه پذیرفتم که نباید دنبال علت گشت ... پذیرفتم که نباید ادعا کنیم دوستامون رو خیلی میشناسیم . آدمها ها خیلی پیچیده تر از این حرفها هستند ... پس بی خیال ...
دارم با تمام وجود ازت دور میشم ... خودتو و خاطرات چندین و چند ساله ات رو فراموش میکنم ... دوستی "عجیب" ما دیگه تمومه ... (این صفت رو از دوست مشترکمون شنیدم)
دارم میرم ... طوری که انگار هیچوقت نمیشناختمت ... دارم برای همیشه حذفت میکنم چون بهت حساسیت پیدا کردم ... هر حرفی راجع به تو برام ناخوشایند شده ... حتی دیگه خاطراتمون رو هم دوست ندارم ... هیچ کدومشونو ...تو ذهنم شکستی و بهم ریختی ... مثل تکه های یه پازل که البته تو ماشین لباسشویی افتاده باشند . دوستی بینمون باقی نمونده وقتی حتی ساده ترین اصول اخلاقی زیر پا گذاشته شده . خواسته ام ازت اینه که به تصمیمم احترام بذاری ... بری ... انگار که از اول نبودی ... همین . بدون هیچ توضیح اضافی این پست رو تموم میکنم.
بدرود
پی نوشت۱ : از دوستم ایمیلی دریافت کردم ، یه داستان کوتاه بود ... داستان پسری که عاشق و دلباخته دختری میشه و دختر بی توجه به عشق اون پسر رو ترک میکنه . وقتی از پسر راجع به احساساتش میپرسند میگه چرا باید ناراحت باشم؟ من یکی رو از دست دادم که هیچ وقت دوستم نداشت. ولی اون کسی رو از دست داد که واقعاً دوستش داشت و همش بهش اهمیت می داد. پس این من نیستم که ضرر کردم...
پی نوشت ۲: انگار این پست یه سوتفاهم برای همه ایجاد کرد ... توضیح اینکه مخاطب این پست دوست الانم نیستا ... یک دوست قدیمی هست ...