تبليغاتX
یادداشت های لیلی



وقتهایی که توی شرکت کاری ندارم یا حوصله ی انجام کارهام رو ندارم و دلم زنگ تفریح میخواد میرم Free Rice بازی میکنم ... خوبیش این هست که چند تا کلمه جدید انگلیسی یاد میگیرم و طبق چیزی که در تبلیغ این سایت گفته شده ، چون وابسته به UN هست ، با هر بار درست پیدا کردن معنی کلمه مورد سوال مقداری برنج در ظرف پر میشه و نهایتا این برنج ها به آدمهای فقیر و گرسنه در زمین داده میشه . در ضمن میشه تلفظ کلمه مورد سوال را هم شنید و همچنین سطح کلمات مورد سوال را هم تعیین کرد ... قبلا فکر میکردم شرکتهایی که تبلیغاتشون رو در این سایت قرار می دادند هزینه برنج ها را رو متقبل میشوند ولی اخیرا هیچ تبلیغی از هیچ شرکتی در سایت وجود نداره و جای تبلیغات هم برداشته شده .امروز که داشتم Free Rice بازی میکردم با خودم فکر کردم که اومدن آدمها به این سایت و بازی کردنشون چه نفع و سودی میتونه داشته باشه ؟ ... در مورد این سیستم چیزی نمیدونم اگر کسی اطلاعات داشت خوشحال میشم به من هم بگه .


+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 12:21 توسط لیلی |

 

پنجشنبه شب نامزدی یکی از صمیمی ترین دوستام بود . نمیدونستم توی همچین مراسمی چه حسی رو تجربه خواهم کرد آخه این آدم اولین دوست صمیمیم بود که ازدواج میکرد ... الان که بهش فکر میکنم خوشحالم ، خیلی خوشحال ... از اینکه شادی و رضایت رو در چهره اش میدیدم خوشحال بودم ... از ته قلبم همون جا براش بهترینها رو آرزو کردم . چه فرقی میکنه که نظر من یا بقیه آدمها چیه ، مهم این بود که با علاقه و محکم انتخاب کرد . توی مراسمش یه لحظه کل دوستیمون از جلوی چشمام گذشت ... چهار سالی رو که با هم شهرستان گذروندیم ... خنده های از ته دلمون ... دعواهای اعصاب خورد کنمون ... قهر و آشتی های دو سال پیشمون ... پیچوندن کلاسهامون ... مشاوره دادنهای بی سر و تهمون به همدیگه ... و از همه قشنگتر همدلی هامون موقع ناراحتی ها و مشکلاتمون ... الان که نگاش میکنم میبینم همش قشنگ بود ... همه این اتفاق ها باید میافتاد تا ما امروز بتونیم به عنوان دو تا دوست خوب روی هم حساب کنیم ... دوست جون عزیزم حالا که زندگیت وارد یه مرحله جدید شده برات بهترین آرزوهارو دارم ... آرزوی خوشبختی و شادیتو ...

+ نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 0:37 توسط لیلی



با یه دوست خوبی اخیرا آشنا شدم ...این آدم یک مشخصه ی بارز داره و اون هم صدای رسا و زیباش هست . این دوست عزیز بسیار اهل ادبیات و هنره ... خلاصه همین قسمت ادبیاتش برای من کافی بود که از این آدم خوشم بیاد . در جریان خاموشی های اخیر تهران ، یک شب که با دوستان دور هم جمع بودیم و برق ساعت 9 شب رفت بعد از روشن کردن تعداد کافی شمع تصمیم گرفتیم که شعر بخونیم ... این دوست عزیز با صدای زیباش برای تک تک آدمها یک شعر خوند ... نور لرزان شمعها ، غذای ساده ای که در تاریکی با هم تدارک دیدیم ، کمی نوشیدنی (از نوع غیر مجازش) همراه با صدای رسای این آدم فضایی رو ایجاد کرده بود که فکر میکنم در خاطر همه به عنوان یک شب استثنایی ثبت شده باشه .شعری که برای من اومد فوق العاده بود و هر بیتش در ذهنم ثبت شده ...نیتم در جریان برنامه های اخیر زندگیم بود که حافظ به زیبایی جوابم رو داد ... اون شعر این بود :

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز
بود کن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد
بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
سخندانی و خوشخوانی نمی‌ورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم


پی نوشت : قلمبه ی من از صبح که از خواب بیدار شدم دلم 7 تا برات تنگ شده ... کاش امروز دیروز بود ...



 
+ نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 9:19 توسط لیلی |


کلی حرف ناگفته تو دلم دارم ... یه روزهایی دوست داشتم بیام اینجا و از غوغایی که در درونم هست چیزی بنویسم . ولی همیشه مهر خاموشی به لب زدم...خیلی ساده پذیرفتم که هر آدمی میتونه تو زندگیش (یا تو زندگیت ) یه گندی بزنه که باعث بشه از اون بالاها سقوط کنه و همه ی محاسبات ذهنیتو در مورد خودش و خودت بهم بریزه... به همین سادگی ...
الان دیگه پذیرفتم که نباید دنبال علت گشت ... پذیرفتم که نباید ادعا کنیم دوستامون رو خیلی میشناسیم . آدمها ها خیلی پیچیده تر از این حرفها هستند ... پس بی خیال ...

دارم با تمام وجود ازت دور میشم ... خودتو و خاطرات چندین و چند ساله ات رو فراموش میکنم ... دوستی "عجیب" ما دیگه تمومه ... (این صفت رو از دوست مشترکمون شنیدم)
دارم میرم ... طوری که انگار هیچوقت نمیشناختمت ... دارم برای همیشه حذفت میکنم چون بهت حساسیت پیدا کردم ... هر حرفی راجع به تو برام ناخوشایند شده ... حتی دیگه خاطراتمون رو هم دوست ندارم ... هیچ کدومشونو ...تو ذهنم شکستی و بهم ریختی ... مثل تکه های یه پازل که البته تو ماشین لباسشویی افتاده باشند . دوستی بینمون باقی نمونده وقتی حتی ساده ترین اصول اخلاقی زیر پا گذاشته شده . خواسته ام ازت اینه که به تصمیمم احترام بذاری ... بری ... انگار که از اول نبودی ... همین . بدون هیچ توضیح اضافی این پست رو تموم میکنم.

بدرود


پی نوشت۱ : از دوستم ایمیلی دریافت کردم ، یه داستان کوتاه بود ... داستان پسری که عاشق و دلباخته دختری میشه و دختر بی توجه به عشق اون پسر رو ترک میکنه . وقتی از پسر راجع به احساساتش میپرسند میگه چرا باید ناراحت باشم؟ من یکی رو از دست دادم که هیچ وقت دوستم نداشت. ولی اون کسی رو از دست داد که واقعاً دوستش داشت و همش بهش اهمیت می داد. پس این من نیستم که ضرر کردم...

پی نوشت ۲: انگار این پست یه سوتفاهم برای همه ایجاد کرد ... توضیح اینکه مخاطب این پست دوست  الانم نیستا ... یک دوست قدیمی هست ...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 15:48 توسط لیلی |