دیروز عصر داشتیم آماده درس خوندن میشدیم که متوجه شدیم از پیشی خانم خبری نیست . . . داشتیم فکر میکردیم که کجا میتونه رفته باشه که دیدیم بله . . . رفته لای یک سری کتاب گرفته خوابیده . . . اون هم چه خوابی . . . خلاصه این دختر من هم مثل خودم انگار اهل مطالعه و کتاب هست :)
اینقدر با مزه خوابیده بود که رفتم سریع موبال رو برداشتم و ازش یه عکس گرفتم . . . این خانم تازه داره 6 ماهش میشه و تا چند ماه دیگه باید براش یه دوست پسر دست و پا کنیم (Open Mind ی رو دارید دیگه !). . . خلاصه اگه پسر خوب خانواده دار تو دوست و آشنا سراغ داشتید خبرم کنید .
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 15:5 توسط لیلی
|
تمام این روزهایم شده بی قراری ... سردرگمی ... حیرانی .
حوصله هیچ توضیحی ندارم ، حوصله هیچ سوالی را ندارم ... همین چند نفر انگشت شمار آدمهای اطرافم و آغوشی که با محبت به رویم باز است کافیست ... کافیست که این روزهای شلوغ و سخت را آرام آرام بگذرانم ... با خودم مرتب زمزمه میکنم : " تحمل هر چیز از تصور آن آسان تر است ." ... آنقدر تکرارش میکنم تا با من یکی شود ... تا ....
برای هزارمین بار این شعر را میخوانم :
بیقرارم
میخواهم بروم
میخواهم بمانم
دارم در ترانه یی مبهم زاده میشوم
گونههايم گُر گرفته است
تشنه نيستم
میخواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پيش خواب باران و پائيزی نيامده را ديدم
انگار که تعبير تمام رفتنها
بازگشتِ به زادرودِ شقايق است
نگفتمت وقتی که خاموشم
تو در مزن؟
میخواهم به رواج رويا و عدالتِ آدمی بينديشم
میخواهم ساده باشم،
میخواهم در کوچههای کهنسالِ آواز و بُغض بلوغ
به گيسوی بيد و بوی بابونه بينديشم
چرا زبانِ خاموشِ مرا
کسی در لهجههای اين هم جنوب در نمیيابد؟
نه، ديگر از آن پرندهی خيس
از آن پرندهی خسته ... خبری نيست
میخواهم به آن پرندهی خيس، به آن پرندهی خسته ...
به خودم بينديشم ...!
گاهی اوقات مجبورم حقيقتی را پس گريههای بیوقفهام پنهان کنم
همين خوب است
همين خوب است!
"سید علی صالحی"
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 11:19 توسط لیلی