تبليغاتX
یادداشت های لیلی


 حس میکنم زندگی من این روزها چیزی تو مایه های عکس بالا ست ،خوب و بدش فعلا معلوم نیست . چند وقتی اینجا رو تعطیل میکنم .


+ نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت 15:33 توسط لیلی |

 

تازه دیشب بود که بسته m&m ها توجهم را به خودش جلب کرد . بسته را برمیدارم با دقت به عکسهای کارتونی رویش نگاه میکنم . به قطار شش واگنی که شاید یک روز کامل شود . . . به دو واگنی که روی میز کارم درست جلوی چشمم است . به سختی در بسته را باز میکنم . . .  جا میخورم تا لبه پر پر است . با یک حساب سر انگشتی حدس میزنم حداقل ۱۳۰ تا ۱۴۰ تایی تویش باشد . . . ولی تو گفته بودی حداکثر ۱۰۰ تا . شروع به خوردن میکنم . . . حسابی از حساب کتاب عقب ماندم . با خودم میگویم "شنبه"  یک دانه در دهانم میگذارم . . . یکشنبه و یکی دیگر . . . دوشنبه . . . سه شنبه . . . به  جمعه  میرسم . لحظه ای مکث میکنم  و به باقیمانده شکلات ها در بسته نگاه میکنم ، راه زیادی مانده ، ادامه میدهم . . . شنبه . . . یکشنبه . . . دوشنبه . . . مزه شیرین شکلاتها در دهنم میشکند . . . کاش روزها به همین سرعت میگذشت  . . . به همین شیرینی . . .

+ نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعت 16:11 توسط لیلی |



نمیدونم چی میشه گفت وقتی برای یک نیت واحد سه روز مختلف حافظ باز کنی ، از سه کتاب مختلف ، و هر بار  دو شعر پشت هم جوابت باشه . . . شاید دارم کم کم خرافاتی میشم . . . اون شعرها اینا بودند :

شب وصل است و طی شد نامه هجر             سلام فیه حتی مطلع الفجر
دلا در عاشقی ثابت قدم باش                       که در این ره نباشد کار بی اجر
من از رندی نخواهم کرد توبه                        و لو آذیتنی بالهجر و الحجر
برآی ای صبح روشن دل خدا را                      که بس تاریک می‌بینم شب هجر
دلم رفت و ندیدم روی دلدار                          فغان از این تطاول آه از این زجر
وفا خواهی جفاکش باش حافظ                    فان الربح و الخسران فی التجر


                                    ***********************

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر   بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
خرم آن روز که با دیده گریان بروم   تا زنم آب در میکده یک بار دگر
معرفت نیست در این قوم خدا را سببی   تا برم گوهر خود را به خریدار دگر
یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت   حاش لله که روم من ز پی یار دگر
گر مساعد شودم دایره چرخ کبود   هم به دست آورمش باز به پرگار دگر
عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند   غمزه شوخش و آن طره‌ی طرار دگر
راز سربسته ما بین که به دستان گفتند   هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت   کندم قصد دل ریش به آزار دگر
بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست   غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر


این شعر ها رو اینجا نوشتم تا حال و هوای این روزهام هیچ وقت  یادم نره . . .


+ نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 10:0 توسط لیلی |