
حس میکنم زندگی من این روزها چیزی تو مایه های عکس بالا ست ،خوب و بدش فعلا معلوم نیست . چند وقتی اینجا رو تعطیل میکنم .

تازه دیشب بود که بسته m&m ها توجهم را به خودش جلب کرد . بسته را برمیدارم با دقت به عکسهای کارتونی رویش نگاه میکنم . به قطار شش واگنی که شاید یک روز کامل شود . . . به دو واگنی که روی میز کارم درست جلوی چشمم است . به سختی در بسته را باز میکنم . . . جا میخورم تا لبه پر پر است . با یک حساب سر انگشتی حدس میزنم حداقل ۱۳۰ تا ۱۴۰ تایی تویش باشد . . . ولی تو گفته بودی حداکثر ۱۰۰ تا . شروع به خوردن میکنم . . . حسابی از حساب کتاب عقب ماندم . با خودم میگویم "شنبه" یک دانه در دهانم میگذارم . . . یکشنبه و یکی دیگر . . . دوشنبه . . . سه شنبه . . . به جمعه میرسم . لحظه ای مکث میکنم و به باقیمانده شکلات ها در بسته نگاه میکنم ، راه زیادی مانده ، ادامه میدهم . . . شنبه . . . یکشنبه . . . دوشنبه . . . مزه شیرین شکلاتها در دهنم میشکند . . . کاش روزها به همین سرعت میگذشت . . . به همین شیرینی . . .

| گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر | بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر | |
| خرم آن روز که با دیده گریان بروم | تا زنم آب در میکده یک بار دگر | |
| معرفت نیست در این قوم خدا را سببی | تا برم گوهر خود را به خریدار دگر | |
| یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت | حاش لله که روم من ز پی یار دگر | |
| گر مساعد شودم دایره چرخ کبود | هم به دست آورمش باز به پرگار دگر | |
| عافیت میطلبد خاطرم ار بگذارند | غمزه شوخش و آن طرهی طرار دگر | |
| راز سربسته ما بین که به دستان گفتند | هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر | |
| هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت | کندم قصد دل ریش به آزار دگر | |
| بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست | غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر |