بعد از مدتها دیشب دوباره خوابشو دیدم ... تو خواب میدیدم که در همین روزها هستیم .یه جایی شبیه به یک کنفرانس منو دید و با همون لحن مهربون و صمیمیش اومد جلو مچ دستمو گرفت گفت : دختر بیا اینطرف کارت دارم ... توی یه اتاق رفتیم، خیلی گرمو خودمونی شروع به حرف زدن کرد انگار نه انگار که این همه اتفاق افتاده. من ولی هوشیارتر بودم .با خودم میگفتم گول این حرفها رو نخور. میبینی که با چند نفر دیگه هم وضع همینه ... احساس میکردم که همه اینها مقدمه چینی هست که بهم نزدیک بشه ... خیلی ناراحت بودم ... با خودم فکر میکردم خیلی آدم سو استفاده گری هست.. ولی خوب همزمان دوسش هم داشتم ... میگفت الان هیچکس تو زندگیم نیست... حرف میزد حرف میزد حرف میزد ...منم یادم میافتاد که چند روز پیش به یکی از دوستای صمیمیم نخ داده بود... ولی با این حال از اینکه دیده بودمش و باز داشتیم با هم حرف میزدیم کلی خوشحال بودم ... من همین آدم الانم بودم ولی باز هم خیلی دوسش داشتم ... خیلی زیاد... با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم.
.
.
.
توی راه همش جلوی چشمم بود ...هنوزم وقتی از کنار هر ماشینی که شبیه مال اونه رد میشم، ناخودآگاه توی ماشینو نگاه میکنم که شاید اون باشه ...آره ... دلم براش تنگ شده ... بعد همزمان حالم از خودم بهم میخوره که چرا هنوز این احساس لعنتی وجود داره ، انگار کورم و نمیبینم طرف چقدر عوضی بود. اصلا انگار آدمها هرچی عوضی تر باشند من بیشتر دوسشون دارم ... خودش همیشه بهم میگفت : "You are looking for bad guys" ... یاد روزهایی افتادم که از صبح وقتی میدونستم عصر قراره همو ببینیم چقدر خوشحال بودم ، یاد برخوردهای گرمش میفتم هر بار که همو میدیدیم . اون روزها همیشه طوری که اون دوست داشت آرایش میکردم... آره...یاد روزهای خوب گذشته به خیر ... یاد روزی که قبل از کار ، ساعت 7:30 رفتم دیدمش ...یاد قهوه مشترکی که در یک فنجان با هم خوردیم و بعد فالی که اصرار داشتیم برای هردومون معنی بده... یاد اون روزهایی که تلفن محل کارم وقتی زنگ میزد سریع میپریدم پشت میزم و با اشتیاق شماره رو نگاه میکردم که شاید شماره اون باشه و اکثرا هم بود... یاد روزی که از وسط یک جلسه مهم ناخودآگاه اومدم بیرون رفتم توی آشپزخانه شرکت و بهش زنگ زدم ، عین یه آدم آهنی این کار رو کردم ... تا گوشی رو برداشت گفت: هووورا ، کلی تمرکز کرده بودم که همین الان بهم زنگ بزنی وقتی اسمتو رو مبایلم دیدم کلی خوشحال شدم ... همیشه میگفت از الو گفتنت خیلی خوشم میاد ، چه با انرژی و مهربون گوشی رو برمیداری...
بعضی وقتها با خودش زمزمه میکرد "مستان سلامت میکنند" ... یه بار گفتم خوب بقیه آهنگ را چرا نمیخونی. گفت فقط همین یادمه ... از مراسم مولانا در قونیه که اجرای زنده این آهنگ را شنیدم همین تو ذهنم باقی مونده ... براش سی دی بوی بهشت رو گرفتم مال حسام الدین سراج ... این آهنگ هم توش بود ... وقتی داشت از ایران میرفت بهش دادم ... کلی خوشحال شد و ذوق کرد. حالا امروز صبح بعد از مدتها این آهنگ را دوباره گوش کردم ...
"ای آرزوی آرزو
این پرده را بردار از او
من کس نمیدانم جز او
مستان سلامت میکنند"
.
.
.
با خودم فکر میکنم اگه من اون شلوغ بازیها رو در نمی آوردم یعنی الان وضع از چه قرار بود ؟ حالا که ایران بود یعنی ما چطور بودیم با هم ...
.
.
.
ولی از همه این حرفها گذشته باید به خودم یه آفرین گنده بگم ... در همه این روزهایی که ایرانه و من از 1001 طریق مختلف خبرشو دارم هیچ حرکتی ازم سر نزده ... خیلی آروم نشستم و صدام در نمیاد ... بعد با خودم میگم اگر این دوست عزیزم نبود شاید به این راحتی نمی تونستم اینقدر راحت بیخیال بشم ... شاید نه حتما !
یادداشت یک : خوشحالم که امروز مامانت با چشم چپ از خواب بیدار شد ! من down تر از اونی هستم که بخوام به کس دیگه ای انرژی بدم.
یادداشت دوم : نبش قبر کردن خاطرات گذشته خیلی کار گندیه ... خیییییلی ... ولی یه وقتهایی مثل امروز خودش میاد و ول کن هم نیست ...
یادداشت سوم : خیلی خوبه وقتی از کسی یاد میکنیم منصف باشیم ... قطعا همه چیز بد مطلق نبوده ... چیزهای خوب هم کم نبوده که آدم تو رابطه مونده.