![]()
امسال هم بالاخره تموم شد ...با همه سختی هاش ... با همه ی اتفاقهای بدی که پشت سر هم افتادن ... امروز تمام مدت به سال پیش فکر میکردم ، به 29 اسفند سال 85 ... توی خواب هم نمی دیدم که چه بلاهایی قراره سرم بیاد . حالا امروز ، واقعا از ته دلم امیدوارم که سال جدید سال بهتری باشه ... از اونجایی که من عدد 7 رو خیلی دوست دارم و همیشه برام خوش یمن بوده و امسال سال 87 هست میشه بهش امیدوار بود. سال پیش همیشه میگفتم دلم اتفاقات تازه میخواد ، هیجان میخواد ... ولی حالا بعد از تمام اتفاقات یک سال اخیر هر وقت می گم دلم هیجان میخواد سریع تصحیح میکنم منظورم "هیجان سازنده!" است ... :)
در جریان خونه تکانی روزهای اخیر 3 تا دفتر خاطرات پیدا کردم که 2 سال پیش قایمشون کرده بودم و خودم هم فراموش کرده بودم که همچین چیزهایی هم وجود داشته . یکیش مال سال 80 بود ، یکی 81 و آخری هم 83 ... 80 که سال ورودم به دانشگاه بود و پر بود از اتفاقات روزانه ی اون دوران که خوندنش خیلی مزه داد . وقتی که میخوندمش میدیدم چقدر بچه بودم چقدر همه چیز روتین و ساده بود ، به خصوص اینکه اون سال چون دانشگاه شهرستان قبول شده بودم و اولین سالی بود که مستقل زندگی میکردم همه چیز رنگ و بویی تازه داشت ...
81 هم همینطور ، با خوندن روزانه نویسی های این 2 سال کلی لذت بردم و رفتم به حال و هوای قدیم ... ولی با خوندن دفتر سال 83 حالم بد شد ... خرداد و تیر 83 ... از حماقتهام که روزانه مینوشتمشون ، از اینکه چرا کور بودم یه چیزهایی رو نمیدیدم، از اظهار نظرهای سطحی م نسبت به اتفاقات، از غرور بیش از حدم در مواجه با آدمها ، از سهل انگاری هام ... بعد از اینکه تموم شد خواستم پاره اش کنم ولی نکردم ... فکر کردم بالاخره این هم قسمتی از "من" بوده ... یک روزهایی که اینقدر احمقانه آدمها رو میدیدم و اینقدر سطحی برخورد میکردم... شاید یک دور دیگه بخونمش بعد پاره اش کنم ...
از اون سال به بعد دیگه دفتر خاطراتی نداشتم که توش روزانه بنویسم ، چون اولا فکر کردم این کار بیهوده است ، که چی بشه هر شب قبل از خواب یک صفحه پر کنم از این که امروز چی شد و من با خودم چه فکرهایی میکنم و چه کردم ، ثانیا اینکه یک سری اتفاق هم افتاد که دلم نمی خواست راجع بهش کسی چیزی بخونه و بدونه . ولی امروز داشتم فکر میکردم شاید دوباره این کار رو شروع کنم ، کسی چه میدونه شاید 5 سال دیگه که خاطرات این روزهامو میخونم لبخندی از شادی به لبهام بشینه یا به جای اون حالم گرفته بشه از اشتباهات بیشماری که میکنم... ولی فکر میکنم در کل راه خوبی باشه برای اینکه سیر تکاملی خودم رو ببینم و حس کنم .
از همه این حرفها گذشته امیدوارم که امسال برای همه سال خوبی باشه ... سالی پر از اتفاقات تازه و هیجانات سازنده ! سال نوی همگی مبارک باشه.
یادداشت 1 : چهارشنبه سوری امسال در کنار تو عالی بود دوست من ، با همه دعواهای سخت روز قبل حداقل به من یکی ثابت شد که از نظر احساسی کجای کارم ... راستی ... یادگاریه فوق العاده ای بود ... مرسی
یادداشت 2 : فیلم Sin City را بالاخره دیدم ... قبلا که یک ربع اولش رو دیده بودم اصلا خوشم نیومد ولی وقتی شنیدم که همه 4 ، 5 دیدن و میگن قشنگه و حتما ببین دیدمش ... خوب بود ، لذت بردم ...
یادداشت 3 : کتاب "مرد مرد" را شروع کردم نویسنده اش رابرت بلای هست ... خیلی قشنگه ... یک تکه کوچک در توضیح کتاب : قهرمان کیست ؟ از بهشت رانده شده ای است که عزم بازگشت به بهشت دارد. قهرمان آن انسان فرهیخته ای است که قدم در راه تغییر وضعیت موجود مینهد. کتاب داستان سفری بوده که آغازش از درون بوده و پایانش در بیرون-در آغوش گرم زندگی ، این سفر ، سفر قهرمانی انسان است." اگر دوست داشتید شما هم بخونیدش.