تبليغاتX
یادداشت های لیلی - برای خودم و خودش


امروز صبح تقویم روی میز کارم را ورق زدم و رسیدم به 15 مهر ماه ... یعنی همین امروز ... حالا تمام روزهای سخت زمستان سال پیش درست جلوی چشمانم هست ... تصمیمی که گرفتیم ... من و تو ... نه ...  من کمتر و تو بیشتر ... این بهتر است .   می دانی یک روزهایی مثل امروز به خاطر آن تصمیم با تمام وجودم از تو متنفر میشوم  ... یک شب هایی هم مثل دیشب موقع خواب باز هم به تصمیمان در آن روزها فکر میکردم و شاید تو تعجب میکردی که بعد از یک روز خوب در کنار همدیگر بودن چرا این همه بی حوصله ام ... یک وقتهایی هم مثل پریروز که میگفتی  من حتی اگر نخواهم پیش تو برای همیشه بمانم همیشه در قلبت خواهم ماند باز هم ناراحت بودم ، چون فکر میکنم برای من اینطور نباشد ... تو اگر نباشی هیچ وقت حس قشتگ این روزهایمان دوامی نخواهد  داشت ... صادقانه بگویم ، همه چیز تحت شعال همان روزها قرار میگیرد ، آن وقت است که همه این خاطرات ، همه مهربانی هایت رنگ میبازد ... میدانم که بهترین و درست ترین کار ممکن همین بود ، میدانم اگر تمام مشاور های روی زمین را جمع کنی همه با تو موافقند ، این را هم خوب میدانم که من هم ترسیده بودم ... ترس از دست دادن همه چیز در زندگیم به خاطر یک چیز ... چیزی که حتی معلوم نبود ارزشش را داشته باشد یا نه ...  همه اینها را خوب میدانم .  باور کن مهربانی هایت را هم فراموش نکردم ... امیدهای آن روزهایت ، حرفهای امروزت ، تمام لحظات قشنگ با هم بودن هایمان ... باور کن با هیچ کس اینقدر خودم نبودم که با تو هستم ... ولی یک حس گند یک روزهایی مثل امروز آنچنان بالا میزند که همه ی تصورات قشنگ مشترکمان به نظرم دور و تاریک میاید . به راه دیگری که زندگی پیش پایمان گذاشته بود فکر میکنم ... با خودم تصور میکنم که اگر در آن راه قدم برداشته بودیم امروز ، دقیقا یکی از همین روزها چقدر همه چیز متفاوت بود ... خوب و بدش را نمیدانم ولی گاهی برایش داستان میسازم ... وسطهای همین داستان قبول میکنم که ما درستترین راه را انتخاب کردیم ... وقتی شور و حال امروز خودمان را میبینم که با انرژی دنبال کارهایمان هستیم ... دنبال چیزهایی که شاید یک روز آرزویمان بود ... قبول میکنم ما عاقلانه انتخاب کردیم ... ولی باز هم دلم میگیرد ، انگاریک حسی در وجودم شکل گرفت و به ثمر نرسید ، انگار چیزی نیمه کاره رها شده ، یک حس ارضا نشده دروجودم باقی ماند ... میدانی بالاتر از همه مهربانی هایت که گاهی واقعا قادر به پاسخگوییش نیستم ، بالاتر از تمام دوستی که با تمام وجودت برایم داشتی و داری ... بالاتر از همه ی بالاترین ها ، یادگاری تو برایم همان حس نیمه کاره خواهد بود ...


پی نوشت : تصویر بالا حس عجیبی در من ایجاد میکند ، عجیب و کمی ترسناک


 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 10:16 توسط لیلی