
تازه دیشب بود که بسته m&m ها توجهم را به خودش جلب کرد . بسته را برمیدارم با دقت به عکسهای کارتونی رویش نگاه میکنم . به قطار شش واگنی که شاید یک روز کامل شود . . . به دو واگنی که روی میز کارم درست جلوی چشمم است . به سختی در بسته را باز میکنم . . . جا میخورم تا لبه پر پر است . با یک حساب سر انگشتی حدس میزنم حداقل ۱۳۰ تا ۱۴۰ تایی تویش باشد . . . ولی تو گفته بودی حداکثر ۱۰۰ تا . شروع به خوردن میکنم . . . حسابی از حساب کتاب عقب ماندم . با خودم میگویم "شنبه" یک دانه در دهانم میگذارم . . . یکشنبه و یکی دیگر . . . دوشنبه . . . سه شنبه . . . به جمعه میرسم . لحظه ای مکث میکنم و به باقیمانده شکلات ها در بسته نگاه میکنم ، راه زیادی مانده ، ادامه میدهم . . . شنبه . . . یکشنبه . . . دوشنبه . . . مزه شیرین شکلاتها در دهنم میشکند . . . کاش روزها به همین سرعت میگذشت . . . به همین شیرینی . . .